Monday, September 28, 2015

همراه خاموش


دده شود حال من...

 
دل رنجور است
دل زخم خورده است
آسمان ابری ست
و خورشید غروب به رنگ شراب من
بانو نیست
بانو در هیاهوی آخرین رقص
با بادبادک ها و نگین هایش
به قلعه ی ازدحام های شیشه ای گریخت
راههای گیسوانش را می شناختم
ودر کرانه های چشمانش می غنودم
شاخه ای اطلسی بنفش می چینم و می بویم
همراه لبخندی
از قلب تا لب هایم سفر می کنم .
                          (کامیار شاپور)

کلمات

در زندگیم با لحظات بزرگ سعادت آشنا شده ام و هنوز هم می شوم .مثلا از زمان کودکی همیشه خیار شور را دوست داشته ام ، چه روسی باشد ، چه لهستانی و چه آن طور که یهودیان درست می کنند و در فرانسه آن را خیار شور روسی می نامیم . غالبا یک پوند از آن را می خرم و در پرتو آفتاب پیاده روها می نشینم-اگر کرانه اقیانوس باشد چه بهتر، اما به هر حال جایش فرق نمی کند-و خیارها را می جوم. این تنها لحظات خوشی و سعادت من است و براستی احساس می کنم که عمر خیام شاعر بزرگ پارسی دروغ نگفته است و انسان در واقع قهرمان دنیاست و همه چیز بر روی زمین متعلق به اوست .اگر چشم انداز زیبایی پیش رویم باشد چه بهتر : از تماشایش در حال خوردن خیار شور این احساس به من دست می دهد که دارم آن را نیز می بلعم .این راه خوبی برای تصاحب جهان است.اگر هنرمندانه بگویم هرگز نتوانسته ام چیزی را با رضای قلبم به تملک درآورم یا حتی بزرگترین شاعران و نقاشان-و در این عطش نومیدانه در قبال مطلق و نسبت به کمال بی خدشه که دیدن زیبایی در من برمی انگیزد کارگزار فروتن خوردن و عشق ورزیدن شده ام.یک پوند از آن خیارشورهایی که یهودیان درست می کنند و آن را به زبان روسی مالوسولنی می گویند به من بدهید ، آن وقت من دنیا   را شایسته زیستن و سعادت را دست یافتنی خواهم دانست :این یعنی از دل و جان دوست داشتن چیزهای ارزشمند و خود را بی پروا و دربست وقف آن کردن.
                                                                 (کتاب میعاد در سپیده دم ) (رومن گاری)