در چنین حال و هوایی پشت به جنگل رو به مسافران آواز می خواندیم،در دهکده بزرگترها هنوز بیدار بودند.مادرها جای خواب شبانه را آماده می کردند وقت رفتن بود.کسی را که از همه نزدیکتر بود می بوسیدم با سه نفر بعدی فقط دست می دادم و از راه رفته بر می گشتم.کسی صدایم نمی زد.سر نخستین چهار راه جایی که دیگر دیده نمی شدم راه کج می کردم و از راه صحرایی دوباره به سوی جنگل می رفتم به سوی شهری در جنوب کشیده می شدم شهری که درباره اش در دهکده ما می گفتند:
آنجا مردمانی هستند!فکرش را بکنید مردمانی که نمی خوابند !
و چرا نمی خوابند؟
چون خسته نمی شوند.
و چرا خسته نمی شوند؟
چون دیوانه اند.
مگر دیوانه ها خسته نمی شوند؟
دیوانه ها چه طور می توانند خسته شوند !
(داستانهای کوتاه کافکا)(کافکا)
No comments:
Post a Comment