Wednesday, July 22, 2015

کلمات

من  روی علفزار کنار برکه این قدر کوچک شده بودم که به سختی می شد تشخیصم داد.گمونم فراموش کرده بودند که من اونجا هستم.نشسته بودم و به اتاق نشیمن شون نگاه می کردم که توی تاریکی کنار برکه از روشنی می درخشید.نشیمن شبیه افسانه هایی بود که به خوبی و خوشی تموم می شن.نشیمن ،افسانه ای بود توی رمان ترسناک آمریکایی بعد از جنگ جهانی دوم.افسانه ای بود در روزگاری که هنوز تلویزیون تخیل آمریکا رو نابود نکرده بود و مردم هنوز خونه نشین نشده بودند و می تونستند رویاها و آرزوهاشون رو با عزت و احترامی که برازنده ی انسانهاست عملی کنند.
در اون روزگار مردم هنوز رویا و آرزوهاشون رو از دست نداده بودند.هرکس به چیزی اعتقاد داشت،همون طور که هر کس سر سفر ه خودش می نشست و غذاش رو می خورد.اما حالا آرزوهای ما،رویاهامونو اعتقاداتمون مثل جاده هایی شده توی این مملکت که پرند از رستورانهای زنجیره یی.بعضی موقع ها فکر می کنمحتی صدای جهاز هاضمه ما آمریکایی ها هم صداییه که توی استودیوهای هالیوود ضبطش کردند.
      (کتاب پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد)(ریچارد براتیگان)  

No comments:

Post a Comment