Tuesday, August 25, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

باران که گذشت
من بودم و صبح بود و عطر گل یاس
رودی که هزار شاخه از آن می رفت .
                     (منصور اوجی)

کلمات

از اتاق پشت سرم غرشی به گوش می رسد که این روزها به آن موسیقی می گویند و دخترکم کشته مرده آن است : نیروانا یا آلیس در زنجیر و یا درختان گریان ، هوی متال ، هارد راک ، گرانج . من دیگر هیچ از این ها سردر نمی آورم. از زمانی که این جور موسیقی ها به هیجانم می آورد سالها گذشته است. البته بعضی وقتها که پیش می آید و چرخ دندان سازی بی مشتری می ماند او پیچ رادیو را می گرداند ایستگاهی را می گیرد و سکوت را می شکند ولی من توجهی ندارم. دستیارم از سکوت می ترسد مثل همه مردم در این روز و روزگار. اما من آرامش و سکون را دوست دارم. خیلی دلم می خواهد در درونم لحظه ای سکوت برقرار شود. سکوتی که در آن صدای جریان خونم را بشنوم و همچنین صدای غلتیدن اشکهایم را بر گونه هایم و صدای شعله هایی که ناگهان نزدیک می شود.
                                      (کتاب نه فرشته ، نه قدیس) (ایوان کلیما) 

Friday, August 14, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...


ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص برخاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
در دوردست
مردی را به دار آویختند
کسی به تماشا سر بر نداشت.
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود
برآمدیم.
           (احمد شاملو)

کلمات

طبیعت زشتی و پلیدیِ فراوانی در نهاد بشر نهفته که ما با جنگ و شقاق آن را دو چندان کرده ایم...هرگز کسی به این پلیدیها اعتراضی نکرده است و مردم از گریستن بر فجایعی که شاعران جعل می کنند خجالت نمی کشند ، ولی به رنجها و دردهای حقیقی وحشتناکی که زاییده جنگها هستند با رضایت خاطر می نگرند این مردمان چنان بی خبر و عاری از احساس و همدردی و ترحم هستند که از غم و رنج دیگران بیشتر خرسند می شوند تا ازسعادت و خوشی آنها.

 (ایستوکراس)(کتاب یونان تاریخ تمدن)(ویل دورانت)

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 




آیینه ها دروغ نمی گویند
ومن
آنقدر صادقم که صداقت را
چون آبهای سرد گوارا
با شوق در پیاله مسگون صبح
نوشیدم.
              (حمید مصدق)

کلمات

 




انسان تنها مخلوقی است که از بودن آنچه هست سر باز می زند.
وتنها کار مفیدی که وجود دارد : دوباره ساختن انسان و زمین .
و من فریاد می زنم ، پس هستم.
و من طغیان می کنم ، پس ما هستیم .
                                     (آلبر کامو)

Monday, August 3, 2015

همراه خاموش


کلمات

ای شب تهی از شیء .ای پنجره مات رو به بیرون،ای درهای بسته به احتیاط،هرگز کسی نهادهای برجا مانده و معتبر روزگاران کهن را فهم نکرد.ای سکوت پلکان،سکوت اتاقهای مجاور،سکوت انباشته تا سقف. ای مادر : ای یگانه ،ای که سالها پیش در کودکی در به روی این سکوت بستی.ای کسی که همه چیز را به گردن می گیری و می گویی : نترس ،منم .ای کسی که دلش را داری شب همه شب برای آن که به وحشت می افتد و از ترس هلاک می شود،خود سکوت باشی .چراغی بر می افروزی و اکنون دیگر صدا تویی. و چراغ را پیشارویت نگاه می داری و می گویی:منم،نترس.و آهسته بر زمینش می گذاری و دیگر تردیدی نیست :تویی ، تو ،نور دور و بر این اشیای صمیمی وآشنا که بیهوا ،خوب،ساده ، وبی ابهام آنجا هستند . وهنگامی که چیزی در دیوار میجنبد یا گامی بر کف اتاق نهاده می شود به چهره ای هراسان که نگاهی پرسان به تو می اندازد تنها لبخند می زنی،لبخند می زنی،لبخندی تابناک بر پس زمینه ای روشن،گویی تنها تو در نهان با هر اندک صدایی هماهنگ و همراه بوده ای. آیا قدرتی در میان فرمانروایان زمین با قدرت تو برابری می کند؟
                         (دفترهای مالده لائوریس بریگه)(راینر ماریا ریلکه)