Tuesday, August 25, 2015

کلمات

از اتاق پشت سرم غرشی به گوش می رسد که این روزها به آن موسیقی می گویند و دخترکم کشته مرده آن است : نیروانا یا آلیس در زنجیر و یا درختان گریان ، هوی متال ، هارد راک ، گرانج . من دیگر هیچ از این ها سردر نمی آورم. از زمانی که این جور موسیقی ها به هیجانم می آورد سالها گذشته است. البته بعضی وقتها که پیش می آید و چرخ دندان سازی بی مشتری می ماند او پیچ رادیو را می گرداند ایستگاهی را می گیرد و سکوت را می شکند ولی من توجهی ندارم. دستیارم از سکوت می ترسد مثل همه مردم در این روز و روزگار. اما من آرامش و سکون را دوست دارم. خیلی دلم می خواهد در درونم لحظه ای سکوت برقرار شود. سکوتی که در آن صدای جریان خونم را بشنوم و همچنین صدای غلتیدن اشکهایم را بر گونه هایم و صدای شعله هایی که ناگهان نزدیک می شود.
                                      (کتاب نه فرشته ، نه قدیس) (ایوان کلیما) 

No comments:

Post a Comment