Sunday, March 29, 2015
کلمات
دیسکهای نوری تمام شده اند و dvdها هم عمر زیادی نخواهند کرد.وانگهی همان طور که گفتیم حتی معلوم نیست که در آینده از نیروی برق کافی برای به کار انداختن همه دستگاههابرخوردار باشیم.خاموشی عظیمی را که در ژوییه 2006در نیویورک رخ داد از یاد نبریم حال تصور کنید که این خاموشی گسترش پیدا کند و ادامه یابد.بدون برق همه چیز به طرز جبران ناپذیری از دست می رود.در عوض وقتی که همه میراثهای سمعی-بصری مان از دست رفت می توانیم روزها و همچنین شبها در نور شمع کتاب بخوانیم.
( از کتاب رهایی نداریم) (ژان فیلیپ دوتونا)
(مصاحبه با اومبرتو اکو وژان کلودکریر)
Wednesday, March 25, 2015
دیده شود حال من...
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت
زان دیر سفر که رفت از من
غمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه های مانوس
تصویری از او به برگشاده
لیکن چه گریستن چه طوفان؟
خاموش شبی است هرچه تنهاست
مردی در راه می زند
آواش فسرده بر میآید
تنهای دگر منم که چشمم
طوفان سرشک می گشاید
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت .
(نیما)
کلمات
نویسنده موجودی است غریب ،مخالف خوان و معنی ناپذیر.نوشتن ،حرف نزدن است ،ودم فرو بستن.نوشتن ،نعره بی صداست.نویسنده فرو بسته دم است اغلب ،بیشتر گوش می دهد کمتر حرف می زند.چون ممکن نیست که آدم بتواند درباره کتابی که مشغول نوشتن است با کسی حرف بزند.غیر ممکن است.نوشتن بر خلاف سینماست بر خلاف تئاتر و تمام هنرهای نمایشی نیز بر خلاف همه تقریرها.ازهمه دشوارتر است.دشوارترین است.کتاب موجود ناشناخته ایست ،به شب می ماند ،بسته است ،بله اینطور است.کتاب پیش میرود وسعت پیدا می کند در جهاتی پیش می رودکه آدم تصور می کندخودش آن را کشف کرده .کتاب به طرف سرنوشت معینی که سرنوشت نویسنده هم هست پیش می رود و سرانجام منتشر که می شوددیگر تمام است:جدا شدن نویسنده است از کتاب ،کتاب آمال ،مثل اولاد آخر ،دردانه همیشه .
کتاب گشوده ،مثل شب است.
نمی دانم چرا بیان عبارت بالا به گریه ام می اندازد.
(کتاب نوشتن همین و تمام) (مارگریت دوراس)
Wednesday, March 11, 2015
دیده شود حال من...
ساعت اعدام
در قفل در کلیدی چرخید
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید !
رنگ خوش سپیده دمان
ماننده ی یکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخهای نی
دنبال خانه اش...
در قفل در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در
کلیدی چرخید...
(احمد شاملو)
کلمات
انگار تو یک بار از من پرسیدی چه چیزی باعث می شود ادامه بدهم یا من خیال می کنم که پرسیدی ؟چه چیزی به من نیرو می دهد که فقر ،بیماری،وبدتر از همه ناامیدی را تحمل کنم ؟سوال خوبیست دوست جوان من.اولین بار که کتاب ایوب را خواندم ،همین سوال برای من هم مطرح شد.چرا ایوب به زندگی ادامه می داد و عذاب می کشید برای آن که دست آخر تعداد بیشتری دختر و الاغ و شتر داشته باشد ؟ ن .جوابش این است که به خاطر نفس بازی بود.همه ما با سرنوشت شطرنج بازی می کنیم.او یک حرکت می کند ؛ما یک حرکت می کنیم.او سعی می کند مارا در سه حرکت کیش و مات کند ما سعی می کنیم جلو این کار را بگیریم.می دانیم که نمی توانیم پیروز شویم ولی ناگزیریم حسابی با او دست و پنجه نرم کنیم.حریف من فرشته خشنی است.در مبارزه با ژاک کهن هرچه ترفند در چنته داردبه کار می گیرد.الان زمستان است حتی اگر بخاری هم روشن باشد باز سرد است ولی بخاری من چند ماه است که خراب است و صاحبخانه هم حاضر نیست تعمیرش کند.به علاوه من پول ندارم که زغال بخرم.................با این حال دوست عزیزم اگر شطرنج بازی می کنی بهتر است با حریف قدری بازی کنی تا با کسی که اهل سرهم بندی است من حریفم را تحسین می کنم .گاهی وقتها مسحور مهارتش می شوم او آن بالا در آسمان هفتم توی دفتر کاری می نشیند در همان بخش ملکوت که بر سیاره کوچک ما حکم می راندو ویک کار بیشتر ندارد -
این که ژاک کهن را گیر بیندازد.
(کتاب یک مهمانی یک رقص)(داستان کوتاه دوست کافکا)(ایزاک باشویس سینگر)Tuesday, March 10, 2015
کلمات
بیلی : مامان ؟ می ترسم بیشتر از این زنده بمونم مامان.من که مال اون جزیره ی عقیم ،یعنی اینجا بنشیهایی که واسه م مویه کنن به گوشم نمی رسه ؟زادگاه عقیمم آره ولی بهش می نازم و سرمو بالا می گیرم با این حال به تو پشت کردم تا تنها بمیرم تو یه اتاق اجاره ای یه دلاری بدون مادری که عرق سردمو پاک کنه بدون پدری که بابت مرگم از خدا شکایت کنه ،بی دلبرکی که پای نعش بی حرکتم اشک بریزه.یه نعش بی حرکت آره ولی نعشی که شرف داشت و تسلیم نشد. یه ایرلندی راس راسی ایرلندی.بایه دل پاک ،ذهن پاک ،و روح پاکی که یه قرن نکبت و نیاز و فشار یه عمر پریشونی نتونست خوردش کنه ، نه ولی یه تن لهیده داره با ریه های داغون و راس گفته باشم با دل شکسته،دلشو دختری شکست که هیچ وقت احساس واقعیشو نفهمید و حالا دیگه خیالت راحت هیچ وقت نمی فهمه .....
(کتاب چلاق آینیشمان) (مارتین مک دونا)
Monday, March 9, 2015
دیده شود حال من...
کسی جاوید در این رهگذر نیست.
دو چشمم خشک شد امروز ،از بس گریه بر دیروز
دگر امشب کدامین چشم بر فردای من گرید .
کشت خشکم که عبث حسرت باران دارم .
تا شوم تنها نگاهم گم شود در خاطرات
آن شوم دیگر که گویی در جهانی دیگرم .
بپوش ای دیده چشم از هر چه بینی
مگر از دست دل کم می کشم من .
(مهدی اخوان ثالث)
کلمات
صبر کردیم و صبر کردیم.همه مان .آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدمها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است ؟مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدندکه زندگی کنند ، انتظار می کشیدند که بمیرند .توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند . توی صف برای پول منتظر می ماندندواگر پولی در کار نبود سراغ صفهای درازتر می رفتند .صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی.انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی.منظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید.منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد.توی مطب روان پزشک با بقیه ی روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو خودت هم جزءآنها هستی یا نه.
(کتاب عامه پسند ) (چارلز بوکفسکی)
Sunday, March 8, 2015
کلمات
وینستون تو درست بشو نیستی.لکه ای هستی که باید پاک شود.مگر به تو نگفتم که ما با شکنجه گران گذشته فرق داریم ؟اطاعت کورکورانه حتی تسلیم مذلت بار ما را راضی نمی سازد.وقتی عاقبت خودت را تسلیم ما می کنی باید از روی اختیار باشد.ما رافضی را به این دلیل که در برابرمان مقاومت می کند نمی کشیم .مادام که مقاومت می کند ،اورا نمی کشیم.اورا به ایین خویش درمیآوریم ذهن درونی اش را در اختیار می گیریم شکل دوباره ای به او می دهیم.پلیدی و پندار را در وجود او می سوزانیم.اورا به جبهه ی خویش می کشانیم.واونه به صورت ظاهری که از صمیم قلب و با جان و دل هوادارمان می شود.
(کتاب 1984) (جورج اورول)
Wednesday, March 4, 2015
کلمات
در حینی که در آشپزخانه و حمام انتظار می کشیدم تا او با خیال راحت به گریه کردن ادامه دهد امیدوار بودم که پدرم چنان تحت تاثیر قرار گرفته و منقلب شده باشد که بدون هیچ گونه شرط و شروط احمقانه ای به من مبلغ هنگفتی پول هدیه کند اما حالا می توانستم در چشمانش بخوانم که او چنین کاری نخواهد کرد.نه او یک فرد واقع گرا بود و نه من ،هردو می دانستیم که دیگران علیرغم واقع گرا بودنشان به ابلهی عروسکهای خیمه شب بازی می مانند که هزاران بار دستهایشان را به گردن خود می رسانند ، اما قادر به کشف نخ هایی که به وسیله آنها آویزان شده اند نیستند .
(کتاب عقاید یک دلقک) (هاینریش بل)
Subscribe to:
Comments (Atom)


















