Sunday, June 28, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

در آواز من
زنگی بیهوده هست
بیهوده تر از تشنج احتضار
                        که در تلاش تاراندن مرگ
با شتابی دیوانه وار
باقی مانده ی زندگی را مصرف می کند
تا مرگ کامل فرا رسد .

پس زنگ بلند آواز من
به کمال سکوت می نگرد .

سنگر برای تسلیم
آهن برای آشتی
جوهر
برای
مرگ .
               (احمد شاملو)

کلمات

معلم می گوید وقتش شده که خودمان را برای نخستین اعتراف و نخستین عشاءربانی آماده کنیم،تمام سوال و جوابهای کتاب شرعیات را حفظ کنیم،کاتولیکهای خوبی بشویم،خیر را از شر تشخیص بدهیم و اگر لازم باشد جانمان را برای ایمانمان فدا کنیم.معلم می گوید مرگ در راه ایمان افتخار بزرگی است و پدر می گوید مرگ برای ایرلند افتخار بزرگی است و من مانده ام که آیا اصولا کسی می خواهد ما زنده بمانیم؟برادر هایم مرده اند و خواهرم هم مرده است و من نمی دانم آنها در راه ایرلند مردند یا برای ایمانشان؟پدر می گوید آنها کوچکتر از آن بودند که از این چیزها سردر بیاورند.مادر می گوید علتش بیماری و گرسنگی و بی غیرتی پدرتان بوده که هرگز نمی تواند شغلی را حفظ کند.پدر می گوید ،آخ آنجلا،وکلاهش را سرش می گذارد و برای پیاده روی می رود بیرون.
(کتاب اجاق سرد آنجلا)(فرانک مک کورت)

Tuesday, June 16, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ،
به آن پرنده خسته ...
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی راپس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
همین خوب است...
همین خوب است .
                    (سید علی صالحی)

کلمات

در دنیای عبوس و ایستای حقایق و آمار وارقام بی چون و چرا حدودا بیست و پنج دقیقه طول کشید تا درخشش طلا متوقف شود،ولی دقایقی که ما در رودخانه گذراندیم نه کوتاه بودنه بلند،انگار در محدوده ی مفهوم زمان نمی گنجیدند.این احساس را داشتم که بیرون از زمان ایستاده ایم،تجربه مان به قدری نا معمول بود انگار به جایی صعود کرده باشیم که در آنچیزهایی مثل دقیقه و ثانیه نه تنها غیر ضرور بلکه لاوجود بودند.شخصا فکر نمی کنم این احساس به خاطر ثروتی بود که پشته های طلا نویدش را می داد،بیشتر به این برمی گشت که تجربه ی ما از ذهن یکتای یک انسان متولد شده بود.من هیچ وقت به مفهوم انسانیت فکر نکرده بودم و اصلا نمی دانستم که از انسان بودنم خوشحالم یا نه،ولی این بار احساس می کردم به توانایی ذهن انسان افتخار می کنم،به موشکافی و پشت کارش .از زنده بودنم به شدت شاد بودم و خوشحال که خودم هستم.طلای درون سطل ها از خود نور می تراوید و شاخه های درختان اطراف در نور رودخانه غسل می کردند.بتد گرمی از دره و سطح آب می وزید و صورتم را می بوسید و باعث می شد موهابر فراز چشمانم به رقص درآیند.آن لحظه آن موقعیت در زمان،تا موعد مرگم شادترین لحظه ی زندگیم باقی خواهد ماند.بیش از حد خوشحال بودم طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد چون آن لحظه باعث شد تمام شادی هایی که پس از آن در زندگیم پیش آمدند در نظرم بی ارزش و حقیر جلوه کنند.به هر حال آن حس چیزی نبود که پایدار بماند.بعد از آن ناگهان همه چیز دوباره به بدترین شکل ممکن نادرست و سیاه شدوپس از آن همه چیز مرگ بود و نابودی.
                                   (کتاب برادران سیسترز) (پاتریک دوویت)

همراه خاموش


دیده شود حال من

 
به
    قدر 
        پیچ 
و 
     تاب
            رهرو
این 
      ره
پیچ
      و
خم
دارد .
      (صائب)

کلمات

یک مدت طولانی آنجا نشستم،نمی دانم چقدر.بعد خادم کلیسا آمد پیانو را هل داد و برد.وقتی دوباره نگاه کردم دختر لباس سفید رفته بود.ولی اگر با دقت گوش می کردی هنوز موسیقی را می شنیدی.اسم آهنگ بود در باغهای سالی.می خواستم این قدر بنشینم که تمام رد آهنگ پاک شود.انگار توی نور رنگی خورشید عصر که از پنجره به داخل می ریخت شناور بودم.
می دانستم که یک روز بر میگردم و فکر می کنم که آیا هرگز در آن کلیسا بوده ام یا فقط تصورش را کرده ام.
به ان روزها که در کوچه پشتی با جو بودم هم همین حس را داشتم شاید اصلا آن روزها را زندگی نکرده بودیم.کشیش آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت.گفت من شما رو می شناسم؟
گفتم نه.
کفت چرا گریه می کنی فرزندم؟
گفتم گریه نمی کنم و خودم را کشیدم کنار و برگشتم به خیابان.کنار کانال ایستادم.گفتم برو گم شو موش کثیف !
به دیوار اسکله تکیه دادم.آب قهوه ای با رگه های زرد و نارنجی خط خطی شده بود.گفتم نمی دونم چی باعث شد این کارو بکنم مامان.یک پیرمرد به من گفت حالت خوبه؟تمام تنت داره می لرزه.بعد مامان لبخند زد و گفت که درک می کند،می داند که تقصیر من نیست.گفت بیا این جا فرنسی.دوباره گفتم ببخشید مامان و او هم دوباره گفت برگرد خونه ،منتظرتم.
گفتم می آم مامان،خوشحال بودم که همه چیز تمام شد و دیگر هیچ وقت کاری شبیه این نمی کنم.
                     (کتاب شاگرد قصاب)(پاتریک مک کیب)