Tuesday, June 16, 2015

کلمات

یک مدت طولانی آنجا نشستم،نمی دانم چقدر.بعد خادم کلیسا آمد پیانو را هل داد و برد.وقتی دوباره نگاه کردم دختر لباس سفید رفته بود.ولی اگر با دقت گوش می کردی هنوز موسیقی را می شنیدی.اسم آهنگ بود در باغهای سالی.می خواستم این قدر بنشینم که تمام رد آهنگ پاک شود.انگار توی نور رنگی خورشید عصر که از پنجره به داخل می ریخت شناور بودم.
می دانستم که یک روز بر میگردم و فکر می کنم که آیا هرگز در آن کلیسا بوده ام یا فقط تصورش را کرده ام.
به ان روزها که در کوچه پشتی با جو بودم هم همین حس را داشتم شاید اصلا آن روزها را زندگی نکرده بودیم.کشیش آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت.گفت من شما رو می شناسم؟
گفتم نه.
کفت چرا گریه می کنی فرزندم؟
گفتم گریه نمی کنم و خودم را کشیدم کنار و برگشتم به خیابان.کنار کانال ایستادم.گفتم برو گم شو موش کثیف !
به دیوار اسکله تکیه دادم.آب قهوه ای با رگه های زرد و نارنجی خط خطی شده بود.گفتم نمی دونم چی باعث شد این کارو بکنم مامان.یک پیرمرد به من گفت حالت خوبه؟تمام تنت داره می لرزه.بعد مامان لبخند زد و گفت که درک می کند،می داند که تقصیر من نیست.گفت بیا این جا فرنسی.دوباره گفتم ببخشید مامان و او هم دوباره گفت برگرد خونه ،منتظرتم.
گفتم می آم مامان،خوشحال بودم که همه چیز تمام شد و دیگر هیچ وقت کاری شبیه این نمی کنم.
                     (کتاب شاگرد قصاب)(پاتریک مک کیب)

No comments:

Post a Comment