Tuesday, June 16, 2015

کلمات

در دنیای عبوس و ایستای حقایق و آمار وارقام بی چون و چرا حدودا بیست و پنج دقیقه طول کشید تا درخشش طلا متوقف شود،ولی دقایقی که ما در رودخانه گذراندیم نه کوتاه بودنه بلند،انگار در محدوده ی مفهوم زمان نمی گنجیدند.این احساس را داشتم که بیرون از زمان ایستاده ایم،تجربه مان به قدری نا معمول بود انگار به جایی صعود کرده باشیم که در آنچیزهایی مثل دقیقه و ثانیه نه تنها غیر ضرور بلکه لاوجود بودند.شخصا فکر نمی کنم این احساس به خاطر ثروتی بود که پشته های طلا نویدش را می داد،بیشتر به این برمی گشت که تجربه ی ما از ذهن یکتای یک انسان متولد شده بود.من هیچ وقت به مفهوم انسانیت فکر نکرده بودم و اصلا نمی دانستم که از انسان بودنم خوشحالم یا نه،ولی این بار احساس می کردم به توانایی ذهن انسان افتخار می کنم،به موشکافی و پشت کارش .از زنده بودنم به شدت شاد بودم و خوشحال که خودم هستم.طلای درون سطل ها از خود نور می تراوید و شاخه های درختان اطراف در نور رودخانه غسل می کردند.بتد گرمی از دره و سطح آب می وزید و صورتم را می بوسید و باعث می شد موهابر فراز چشمانم به رقص درآیند.آن لحظه آن موقعیت در زمان،تا موعد مرگم شادترین لحظه ی زندگیم باقی خواهد ماند.بیش از حد خوشحال بودم طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد چون آن لحظه باعث شد تمام شادی هایی که پس از آن در زندگیم پیش آمدند در نظرم بی ارزش و حقیر جلوه کنند.به هر حال آن حس چیزی نبود که پایدار بماند.بعد از آن ناگهان همه چیز دوباره به بدترین شکل ممکن نادرست و سیاه شدوپس از آن همه چیز مرگ بود و نابودی.
                                   (کتاب برادران سیسترز) (پاتریک دوویت)

No comments:

Post a Comment