Thursday, February 11, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 



که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم .

من رمیده چه دانم که در کجاست دلم .

چه نعمتی است که بی برگ و نواست دلم .

که در بلندی و پستی به یک هواست دلم .
                                 (صائب)




کلمات

اوه !کاش تنها می توانست اورا ببنید ،در آغوش بفشارد ،گونه ترو تازه و زبرش را زیر لبهای خود احساس کند برق چشمان زیبایش را همراه با نگاه نافذ و با نشاطش ،نزدیک چشمان خود ببیند .ژان ماری چشمان فندقی رنگ و مژه های بلند دخترانه داشت ونگاهش چقدر دقیق و هوشیار بود !از کودکی به او آموخته بود که ویژگی های مضحک و تاثرآور دیگران را ببیند . ژان علاقه به خندیدن داشت و دلش برای مردم می سوخت.پسرش می گفت:((مادرکم ،این جنبه دیکنزی شخصیت توست.))این دو زبان هم را چه خوب می فهمیدند !شادمانه ،و گاه بی رحمانه ،به کسانی که می بایست به حالشان دل بسوزانند می خندیدند.سپس کلمه ای ، حرکتی ، آهی شادی شان را فرو می نشاند.
 (کتاب سوییت فرانسوی)(ایرن نمیروفسکی)

Wednesday, February 10, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...



کم نشد 
زمزمه جغد 
ز ویرانه ما
در چه روز
خوشی این 
غمکده بنیاد 
شده است ؟
        (سلیم)

کلمات

 
یکی از تکلیف های ادبیات این است که طرح پرسش کند و در برابر اصول به ظاهر صحیح و زاهدانه حاکم ضد گزاره هایی بنا نهد . .حتی زمانی که هنر از در مخالفت درنیاید باز به سمت مغایرت و ناسازگاری کشش دارد . ادبیات گفتگو ست ، حساسیت و اشتیاق است . ادبیات را می توان تاریخ حسایت آدمی نسبت به هر آنچه زنده است و هر آنچه محکوم به زوال است همزمان با تکوین و تعامل فرهنگها با یکدیگر توصیف کرد.
(کتاب در عین حال)(سوزان سونتاگ)

Sunday, February 7, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 


آه
بزن
که
آه تو
راه 
کند 
سوی
خدا .

        (مولوی)


Saturday, February 6, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...




کسی ما را صدا می زد
کسی از یک پنجره
حجمی از سکوت را بر پیکر ما ریخت
ابر ذوزنقه و سرخ
چون یک لخته خون
در آسمان دوید

ساعت بیمار گونه لبخند زد
و آیینه تصویر دختر را بوسید .
                         (کامیار شاپور)

کلمات

از وقتی با طنز نویس آمریکایی به هم زده بود زمان برایش خیلی یکنواخت می گذشت . وقت انجام کارهای دیگر همه اش به زندگی اش فکر می کرد . بیست و شش ساله بود و سعی می کرد این را توی دیدگاهش نسبت به زندگی لحاظ کند . جایی در طول این دو سال که با طنز نویس بود از مسیرش خارج شده بود و خودش را  و آنچه را که از زندگی می خواست گم کرده بود. طنز نویس انرژی گزافی ازش گرفته بود .همه اش مجبور بود تزلزل و هراس او را با ثبات و استواری روحی خودش جبران کند . بعد از دوسال دیگر نمی دانست خودش کیست .
  (کتاب بارش کلاه مکزیکی) (ریچارد براتیگان)

Monday, February 1, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من ...

نام پاییز بر آن زیباست
این همه برگ که در رنگ است.

آری این فرش که تا هرجاست.
آری این پرده ی نقاشی!
                      (اوجی)

کلمات

شکسپیر و شرکا در منتهی الیه چپ ساحل چپ رود سن قرار گرفته است.مغازه آن قدر به سن نزدیک است که وقتی در آستانه ی ورودی ان می ایستی اگر هسته ی سیبی را خوب پرت کنی به راحتی در رودخانه می افتد.همین درگاهی دید بی نظیری به ایل دولسیته دارد و از آن می توانی کلیسای جامع نوتردام ،بیمارستان هتل دیو و ساختمانهای با ابهت مقر اصلی پلیس را نظاره کنی.نشانی دقیق کتاب فروشی این است :شماره37خیابان بوشری.بوشری خیابان سنگ فرش عجیبی است که از خیابان سن ژاکشروع می شود ؛یک بلوک ادامه پیدا می کند به پارک عمومی سن ژولین لوپوور می رسدبعد دو بلوک دیگر ادامه پیدا می کند و در میدان رستیف دولابرتون تمام می شود.کتاب فروشی در آن قسمت بوشری است که نزدیک خیابان سن ژاک است و به لطف تصادفی عجیب در برنامه های شهرسازی فقط در سمت جنوبی ان ساختمان وجود دارد و دید عالی کتاب فروشی هم به همین خاطر است.
(کتاب شکسپیر وشرکا) (جرمی مرسر)