از وقتی با طنز نویس آمریکایی به هم زده بود زمان برایش خیلی یکنواخت می گذشت . وقت انجام کارهای دیگر همه اش به زندگی اش فکر می کرد . بیست و شش ساله بود و سعی می کرد این را توی دیدگاهش نسبت به زندگی لحاظ کند . جایی در طول این دو سال که با طنز نویس بود از مسیرش خارج شده بود و خودش را و آنچه را که از زندگی می خواست گم کرده بود. طنز نویس انرژی گزافی ازش گرفته بود .همه اش مجبور بود تزلزل و هراس او را با ثبات و استواری روحی خودش جبران کند . بعد از دوسال دیگر نمی دانست خودش کیست .
(کتاب بارش کلاه مکزیکی) (ریچارد براتیگان)
No comments:
Post a Comment