پنی به من گفت : عزیزکم پدرت احتمالا خوبه . اون زیاد پیر نیست .
گفتم : پنجاه سالشه . همین ماه گذشته پنجاه ساله شد .همیشه می گفت قبل از پنجاه سالگیش می میره.
فکرو خیال به پیشانی اش چین و چروک انداخت . دخترک خنگ بینوای من سعی می کرد با چند کلمه به من تسلای خاطر بدهد. آن هم منی که برای گریز از آرامش و تسلای خاطر بسیار مبتکر بودم .عاقبت گفت : پدرت این قدر بامزه است که امکان نداره بمیره.
(سنتائور) (جان آپدایک)

No comments:
Post a Comment