Sunday, April 26, 2015
دیده شود حال من...
آهوان، ای آهوان دشت ها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتیدآوازخوان
رو به آبی رنگ دریاها روان
خفته برگردونه ی طغیان خویش
جاری از ابریشم جریان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح شوخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ه را می گشود
عطر بکر بوته هارا می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید.
(فروغ)
کلمات
((خیلی خوب جسپر ،مسئله این جاست :متلاشی شدن دنیا دیگه نامحسوس نیست،این روزها صدای بلند جر خوردنش بلنده!توی هر شهر این دنیا بوی همبرگر بی هیچ شرم و حیایی توی خیابون ها رژه می ره و دنبال دوستان قدیمی می گرده!توی قصه های پریان سنتی جادوگر شرور زشته ولی توی قصه های جدید گونه های برجسته داره وایمپلنت سیلیکونی!آدمها هیچ راز ورمزی ندارن چون مدام مشغول وراجی ان!باور همون قدر مسیر رو روشن می کنه که چشم بند!گوش می دی جسپر؟بعضی وقت ها که دیروقت داری توی شهر قدم می زنی و زنی از روبهرو بهت نزدیک می شه،می بینی راهش رو کج می کنه و از یه مسیر دیگه می ره.چرا؟چون یکی از اعضای جنس تو به زن ها دست درازی می کنه و بچه هارو آزار می ده.))
(کتاب جزء ازکل)(استیو تولتز)
Saturday, April 25, 2015
Wednesday, April 22, 2015
دیده شود حال من...
هی شما کنار آتش خاموش ،خوابتان سنگین!
هی شما که از مسیر موج به آرامش مرداب رسیده اید !
شما سمت مزار دریا را نمی دانید ؟
پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزار دریا برد
اما ای کاش پیش از آن که افشای آفتاب
از خواب گریه آشکارم کند
هم بی چراغ در این خانه ی خراب مرده بودم
که من حرامنوش آن زمزم نا سروده نبودم
که تو مسافربی تکلم آن مقصد نانموده نبودی
پر زد و پاره ی دل مرا به سمت دریا برد
نه باد شمال میآمد و نه راه جنوب پیدا بود
سوسوی تشنه ی فانوسی از گذر آب
همین و حالا ،حالا من ماندم و
فراق فرا رفتن از واژه ها
من ماندم وفرود سه تار و سر انگشت
من ماندم و عادتی آسوده از بی خوابی جهان .
هی شما کنار آتش خاموش ، خوابتان سنگین .
(سید علی صالحی)
Tuesday, April 21, 2015
Monday, April 20, 2015
Sunday, April 19, 2015
Saturday, April 18, 2015
کلمات
کتاب سرنوشت به روی ما بسته است.انسان که با خویشتن بیگانه است،خودرا نمی شناسد،من کیستم؟در کجایم؟به کجا می روم؟ازکجا آمده ام؟ذره ها بر این توده ی گل که انباشته ار مرگ و نیستی است و بازیچه دست سرنوشت،عذاب می کشند با این همه ذره های اندیشمند،ذره هایی که راهنمای چشمانشان اندیشه است،آسمانها را پیموده اند.اندیشه های ما تا بیکران سیر می کنند اما لحظه ای قادر نیستیم خویشتن را ببینیم و بشناسیم.
(ولتر)
Friday, April 17, 2015
دیده شود حال من...
مگر از جاذبه عشق به جایی برسم
ور نه پیداست کجا می رسد این پر که مراست .
خانه دلگیر را درمان به صحرا می کنند
چیست یا رب چاره آن دل که از صحرا گرفت ؟
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
این شرر ر اکوهکن در کوه پنهان کرد و رفت .
سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس
صفحه خاطر از این خواب فراموشم تهی است .
(صائب)
Thursday, April 16, 2015
دیده شود حال من...
آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بیشه دور سیره ای پر می شوید
یا که در آبادی کوزه ای پر می گردد .
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری
تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید
نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمد لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است
...
(سهراب سپهری)
Wednesday, April 15, 2015
دیده شود حال من...
صبر تلخ
بسته پیمان صبور
زیر خورشید نگاهی که از او می سوزم
و به نفرت بسته ست
شعله در شعله من
زیر این ابر فریب
که بدو دوخته چشم
عطش خاطر این سوخته تن
زیر این خنده پاک
و ورد جادوگر کین
که به پای گذرم بسته رسن
آه!
دوستان دشمن با من
مهربانان در جنگ
همرهان بی ره من
یک دلان ناهمرنگ...
من ز خود می سوزم
همچو خون من کاندر تب من
بی که فریادی ازین قلب صبور
بچکد در شب من
بسته پیمان گویی
با سکوتی لب من !
(احمد شاملو)
Monday, April 13, 2015
کلمات
لبخند زدم وگذشتم .طبیعت و تلاقی ها گاهی نمادهای قدرتمندی می شوند .این طبیعت گاه با صحنه های چشمگیری چون همین صحنه ی(زندگی در برابر مرگ)پنداری با پتک به سر آدم می کوبد،چنان آشکارا وعلنی که ناراحت کننده است.به هنگام ظفرمندی انسان پیوسته با خورشیدی که از پس لایه ی ابرهاسر می زند و برمی دمد روبروست،اندیشه های آشفته در خانه و صداهای غرش های نحس تندر،سپیده های با شکوه درروزهایی که انسان برای هموار کردن راه پیروزی عزم جزم کرده،گردباد و طوفانهایی که خانه ی مرد ی بد را با خاک یکسان می کنند و به خانه همسایه خوبش هیچ آسیبی نمی رساند و نیز عکس این ،خیابانهایی که تابلوی(آهسته برانید)در آنها نصب شده،مسیرهای گورستان که تابلوی(یک طرفه)درآنها نصب شده.مردی که ادراکاتش چندان ناچیز و حقیر نیستند که ذائقه اش با طعم های ملایمتر سازگار شده فقط می تواند معذب و ناخشنودلبخندی بزند و بگذرد و به خود نهیب بزند که ذائقه ی خوش صرفا معنایی است که انسان ابداع کرده است .
(کتاب اپرای شناور) (جان بارت)
Subscribe to:
Comments (Atom)












.jpg)





















