Monday, April 13, 2015

کلمات

لبخند زدم وگذشتم .طبیعت و تلاقی ها گاهی نمادهای قدرتمندی می شوند .این طبیعت گاه با صحنه های چشمگیری چون همین صحنه ی(زندگی در برابر مرگ)پنداری با پتک به سر آدم می کوبد،چنان آشکارا وعلنی که ناراحت کننده است.به هنگام ظفرمندی انسان پیوسته با خورشیدی که از پس لایه ی ابرهاسر می زند و برمی دمد روبروست،اندیشه های آشفته در خانه و صداهای غرش های نحس تندر،سپیده های با شکوه درروزهایی که انسان برای هموار کردن راه پیروزی عزم جزم کرده،گردباد و طوفانهایی که خانه ی مرد ی بد را با خاک یکسان می کنند و به خانه همسایه خوبش هیچ آسیبی نمی رساند و نیز عکس این ،خیابانهایی که تابلوی(آهسته برانید)در آنها نصب شده،مسیرهای گورستان که تابلوی(یک طرفه)درآنها نصب شده.مردی که ادراکاتش چندان ناچیز و حقیر نیستند که ذائقه اش با طعم های ملایمتر سازگار شده فقط می تواند معذب و ناخشنودلبخندی بزند و بگذرد و به خود نهیب بزند که ذائقه ی خوش صرفا معنایی است که انسان ابداع کرده است .
             (کتاب اپرای شناور) (جان بارت)

No comments:

Post a Comment