کتاب سرنوشت به روی ما بسته است.انسان که با خویشتن بیگانه است،خودرا نمی شناسد،من کیستم؟در کجایم؟به کجا می روم؟ازکجا آمده ام؟ذره ها بر این توده ی گل که انباشته ار مرگ و نیستی است و بازیچه دست سرنوشت،عذاب می کشند با این همه ذره های اندیشمند،ذره هایی که راهنمای چشمانشان اندیشه است،آسمانها را پیموده اند.اندیشه های ما تا بیکران سیر می کنند اما لحظه ای قادر نیستیم خویشتن را ببینیم و بشناسیم.
(ولتر)

No comments:
Post a Comment