Sunday, September 18, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 



نمی خواستم که پرچم کوچکی  در میدانی بوده باشم
کتاب مقدسی بر ایوان
نمی خواستم گلسرخی باشم بر خرابه ی جنگی
بهاری بودم
از پنجه های زمستان به در آمدم
تابستان را بر اریکه ی میوه ها بنشاندم
و دهان پاییز را دیدم
آکنده ی میوه ها
آکنده ی شهریور ماه .
نمی خواستم بهاری باشم .
                    (شمس لنگرودی)

کلمات

این روزها دغدغه اصلی من تربیت پسرم است و تداوم کار ادبی ام . شصت و پنج سال سن دارم ، پس نمی توانم فکرم را فراتر از افق تنگی ببرم که پیش رویم است.بی پرده بگویم همچنان که در مسیر زندگی پیش می روم ،متوجه پدیده ای می شوم شبیه نوعی بازگشت جاودان ، به این معنا که نسل جدید دارد همان تجربه هایی را از سر میگذراند که من در طول زندگی ام به دست آورده ام . این موضوع در دنیای ادبیات به طرز مضحکی خودش را نشان می دهد : هر پانزده سال نسلی جدید دوباره کافکا را کشف می کند حالا دوباره سراغ دوستم آلبر کامو رفته اند و البته سنت اگزوپری. قانونی هست که می گوید نسل جدید محتاج نسل قبل نیست و به ارزش هایش باور ندارد بلکه خودش دوباره آن را کشف می کند. طوری که مثلا بازگشت به ارزشهای عاطفی در این روزگار قرصهای ضد بارداری چیزی ناب و خالص است . بگذارید مثالی بزنم : از دوستان پسرم شنیده ام که این روزها توی دبیرستان اصطلاح جدیدی دهان به دهان می چرخد که هم دخترها و هم پسرها آن را به کار می برند:((فلان پسر یا فلان دختر پا می ده .)) منظورشان از این تعبیر زیرکانه و در عین حال تحقیرآمیز این است که فلان دختر یا فلان پسر روابط جنسی را از روابط عاطفی جدا می کند . این بازگشتی تمام و کمال است به ارزشهای همیشگی .
                                                                                      ( کتاب گذار از روزگار) (رومن گاری)

Wednesday, June 8, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...






ژرفاژرف و سرد است
                  دریا
چگونه نمی ترسد از خود
در این تاریکی .

             (شمس لنگرودی)

کلمات

تو عمدا چشم و گوش و دهنت را می بندی. تو در برابر موجوی زنده مرده ای . اگرمکس را برادر واقعی ات ندانی ،نه در درون به چیزی خواهی رسید و نه در بیرون . کتاب هایت روی آن رف...کتاب هایت بوی گند می دهند ! نیچه ی مریضت ، مسیح رنگ پریده و دوست داشتنی ات ، و داستایفسکی رنج کشیده ات به هیچ جایم نیست ! کتاب ، کتاب ، کتاب .بسوزان شان !به دردت نمی خورند .اصلا کتاب نخوانده باشی بهتر از این است که آنجا بایستی و شانه بالا بیندازی. اگر نفهمی حی و حاضرو گوشت و خون یعنی چه ، هرچه مسیح گفته دروغ است ،هرچه نیچه گفته ریاست .اگر از کتابهای آن ها به آسایشی شیرین برسی و این آدمی که دارد جلوی چشمت می پوسد را نبینی ،به این معنی است که آن ها دروغگو و فاسد بوده اند . برو ، برو سراغ کتاب هایت و خودت را زیر آن ها دفن کن !برگرد به قرون وسطایت ، به کابالایت ، به هندسه و ریاضیاتت.ما به تو نیازی نداریم . ما نیازمند هوای تازه ایم . نیازمند امید وشهامت و رویا. ما به یک جو همدردی و نوع دوستی نیاز داریم.
                                                                                    (مکس)(هنری میلر)

Tuesday, May 3, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطرمزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آیینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
وبه زمین که شهوت تکرار من
درون ملتهبش را
از تخته های سبز می انباشت
سلامی دوباره خواهم داد .
                    (فروغ)

کلمات


موفقیت

آقای ک.هنرپیشه زنی را دید که از کنارش رد می شد و گفت :
زیبا و خوش بر و روست.
همراهش گفت : 
چون زیبا و خوش بر و روست ،تازگی ها موفقیت زیادی به دست آورده .
آقای ک . عصبانی شد و گفت :
چون موفقیت به دست آورده زیبا و خوش بر و رو شده .

(داستانکهای فلسفی) ( برتولد برشت)

Wednesday, March 30, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

زخم زبان

دوایی ندارد
شفا نیز
اگر بر تو روزی فرود آيد این زخم
تو می مانی و کنج تنهایی خویش
و آن پیچ و تابی که بر جانت از درد
و آن تنگنای چه باید ؟
وشبهای بی صبح.
که این زخم
نه از نیش ماراست و عقرب
نه از نیش -دندان سگ/گرگ
که این زخم، زخم زبان است و ناسور ،بر گرده روح !
                                               (منصور اوجی)

کلمات

 

اگر دوست نداشته باشی به دنیا بیایی و نخواهی متولد شوی ؟اگر روزی سرم فریاد بکشی ((چه کسی از تو خواسته بود که مرا به دنیا بیاوری ؟چرا مرا درست کردی؟ چرا ؟)) کوچولو . زندگی یعنی خستگی ! زندگی یعنی جنگی که هر روز تکرار می شود و بهای لحظات شادیش را که مکث های کوتاهی است باید گزاف پرداخت .
(نامه به کودکی که هزگز متولد نشد)(اوریانا فالاچی)

Thursday, February 11, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 



که هیچ جا نه و در صد هزار جاست دلم .

من رمیده چه دانم که در کجاست دلم .

چه نعمتی است که بی برگ و نواست دلم .

که در بلندی و پستی به یک هواست دلم .
                                 (صائب)




کلمات

اوه !کاش تنها می توانست اورا ببنید ،در آغوش بفشارد ،گونه ترو تازه و زبرش را زیر لبهای خود احساس کند برق چشمان زیبایش را همراه با نگاه نافذ و با نشاطش ،نزدیک چشمان خود ببیند .ژان ماری چشمان فندقی رنگ و مژه های بلند دخترانه داشت ونگاهش چقدر دقیق و هوشیار بود !از کودکی به او آموخته بود که ویژگی های مضحک و تاثرآور دیگران را ببیند . ژان علاقه به خندیدن داشت و دلش برای مردم می سوخت.پسرش می گفت:((مادرکم ،این جنبه دیکنزی شخصیت توست.))این دو زبان هم را چه خوب می فهمیدند !شادمانه ،و گاه بی رحمانه ،به کسانی که می بایست به حالشان دل بسوزانند می خندیدند.سپس کلمه ای ، حرکتی ، آهی شادی شان را فرو می نشاند.
 (کتاب سوییت فرانسوی)(ایرن نمیروفسکی)

Wednesday, February 10, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...



کم نشد 
زمزمه جغد 
ز ویرانه ما
در چه روز
خوشی این 
غمکده بنیاد 
شده است ؟
        (سلیم)

کلمات

 
یکی از تکلیف های ادبیات این است که طرح پرسش کند و در برابر اصول به ظاهر صحیح و زاهدانه حاکم ضد گزاره هایی بنا نهد . .حتی زمانی که هنر از در مخالفت درنیاید باز به سمت مغایرت و ناسازگاری کشش دارد . ادبیات گفتگو ست ، حساسیت و اشتیاق است . ادبیات را می توان تاریخ حسایت آدمی نسبت به هر آنچه زنده است و هر آنچه محکوم به زوال است همزمان با تکوین و تعامل فرهنگها با یکدیگر توصیف کرد.
(کتاب در عین حال)(سوزان سونتاگ)

Sunday, February 7, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 


آه
بزن
که
آه تو
راه 
کند 
سوی
خدا .

        (مولوی)


Saturday, February 6, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من...




کسی ما را صدا می زد
کسی از یک پنجره
حجمی از سکوت را بر پیکر ما ریخت
ابر ذوزنقه و سرخ
چون یک لخته خون
در آسمان دوید

ساعت بیمار گونه لبخند زد
و آیینه تصویر دختر را بوسید .
                         (کامیار شاپور)

کلمات

از وقتی با طنز نویس آمریکایی به هم زده بود زمان برایش خیلی یکنواخت می گذشت . وقت انجام کارهای دیگر همه اش به زندگی اش فکر می کرد . بیست و شش ساله بود و سعی می کرد این را توی دیدگاهش نسبت به زندگی لحاظ کند . جایی در طول این دو سال که با طنز نویس بود از مسیرش خارج شده بود و خودش را  و آنچه را که از زندگی می خواست گم کرده بود. طنز نویس انرژی گزافی ازش گرفته بود .همه اش مجبور بود تزلزل و هراس او را با ثبات و استواری روحی خودش جبران کند . بعد از دوسال دیگر نمی دانست خودش کیست .
  (کتاب بارش کلاه مکزیکی) (ریچارد براتیگان)

Monday, February 1, 2016

همراه خاموش


دیده شود حال من ...

نام پاییز بر آن زیباست
این همه برگ که در رنگ است.

آری این فرش که تا هرجاست.
آری این پرده ی نقاشی!
                      (اوجی)

کلمات

شکسپیر و شرکا در منتهی الیه چپ ساحل چپ رود سن قرار گرفته است.مغازه آن قدر به سن نزدیک است که وقتی در آستانه ی ورودی ان می ایستی اگر هسته ی سیبی را خوب پرت کنی به راحتی در رودخانه می افتد.همین درگاهی دید بی نظیری به ایل دولسیته دارد و از آن می توانی کلیسای جامع نوتردام ،بیمارستان هتل دیو و ساختمانهای با ابهت مقر اصلی پلیس را نظاره کنی.نشانی دقیق کتاب فروشی این است :شماره37خیابان بوشری.بوشری خیابان سنگ فرش عجیبی است که از خیابان سن ژاکشروع می شود ؛یک بلوک ادامه پیدا می کند به پارک عمومی سن ژولین لوپوور می رسدبعد دو بلوک دیگر ادامه پیدا می کند و در میدان رستیف دولابرتون تمام می شود.کتاب فروشی در آن قسمت بوشری است که نزدیک خیابان سن ژاک است و به لطف تصادفی عجیب در برنامه های شهرسازی فقط در سمت جنوبی ان ساختمان وجود دارد و دید عالی کتاب فروشی هم به همین خاطر است.
(کتاب شکسپیر وشرکا) (جرمی مرسر)