Wednesday, January 9, 2019

همراه خاموش



دیده شود حال من...

 



گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های دخترکی می اندیشند
که یک شب اورا باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست.

                  
                (فروغ)

کلمات

فکاهه راهی ست برای مقاومت در برابر مشقات زندگی برای در امان ماندن از آن ها.اخر سر به ستوه می آیی خبرها خیلی ناگوارند،دیگر از دست فکاهه هم کاری ساخته نیست.آدمی مثل مارک تواین فکر می کرد زندگی سراسر فلاکت است اما با بذله گویی و این حرفها می شود با این فلاکت سر کرد اما عاقبت او هم حریف نشد.زنش ،بهترین دوستش و دوتااز دخترهایش را از دست داد آگر آدم عمر طولانی بکند عزیزان زیادی را از دست می دهد.
شاید دیگر نتوانم شوخی کنم-دیگر مکانیسم دفاعی رضایت بخش نیست.بعضی ها شوخ طبع اند و بعضی ها نه.من قبا ها شوخ طبع بودم و شاید دیگر نباشم.لابد آن قدر ناکامی و شوک بهم وارد شده که دیگر سپر شوخ طبعی ام از کار افتاده.احتمالا عبوس تر از قبل شده ام چون بلاهای زیادی سرم امده که با سلاح خنده هم نمی شود به ستیزش رفت.

                   (مرد بی وطن)(کورت ونه گات)

Monday, January 7, 2019

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.

                                    (فروغ)

کلمات

برای این برگشتم که آزارت بدهم.تو مشکل خودت را حل کردی گیرم با سکته مغزی.هرچیزناخوشایندی را از خاطره خودت پاک کردی چیزهای ناخوشایند من ، خودمان چه شد؟آنها را هم پاک کردی؟من که پاک نکردم حتی یک روز هم حتی یک روز در این سی و پنج سال پدر.هیچ وقت فراموش نکردم و هیچ وقت تو را نبخشیدم . همین بود که هر وقت در سیناهاتیس یا هاروارد به ام تلفن می کردی همین که صدات را می شنیدم گوشی را می کذاشتم.((اورانیا خودتی...؟))تلق. ((اورانیتا گوش کن...)) تلق.همین بود که هیچ کدام از نامه هات را جواب ندادم . نامه هات صد تا می شد؟دویست تا؟ همه شان را پاره می کردم یا می سوزاندم. آن ورق پاره هایت چقدر ریا کارانه بود همیشه با ایما و اشاره حرف می زدی می ترسیدی که چشم غریبه به نامه هایت بیفتد می ترسیدی دیگران از ماجرا با خبر بشوند.می دانی چرا هیج وقت قادر نبودم ببخشمت؟چون تو واقعا متاسف نبودی.بعد از آن همه سال خدمت به رئیس دیگر نه وجدانی برات مانده بود نه حساسیتی و نه ذره ای شرافت.درست مثل بقیه هم قطارانت شاید هم مثل بقیه مملکت.یعنی برای این که سر قدرت بمانید و از زور نفرت نترکید به همچو چیزی احتیاج داشتید.لازم بود دلتان را مثل سنگ بکنید جانوری بشوید مثل خود رئیس؟

                                                                                           (سوربز)(ماریو بارگاس یوسا)

Sunday, January 6, 2019

همراه خاموش


دیده شود حال من...

ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما وپرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ،بجز آب،آب،آب
درآب غرق شد.

                                      (فروغ)

کلمات

 


امروز استفاده از اسلحه ی گرم به راحتی استفاده از فندک است.قیمتش هم مثل قیمت توسترها خیلی ارزان است و هر کسی که هوس کشتن پدرش یا فتس یا ابراهام لینکلن یا جان لنون یا مارتین لوترکینگ جونیور یا زنی را داشته باشد که با کالسکه بچه اش را هل می دهد می تواند از اسلحه استفاده بکند و این امر گفته ی کیلگور تراوت نویسنده ی مسن داستانهای علمی تخیلی را به همگان ثابت می کند که"زنده بودن یعنی یک ظرف پر از کثافت".

             (زمان لرزه)(کورت ونه گات)

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 

لحظه ای 
وپس از آن هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست.

                              (فروغ)

کلمات

آمدن بچه ها که نزدیک می شد آشکارا جان می گرفت وقتی با همسایگان و آشنایان حرف می زد از حرف زدن و حرکاتش سربلندی و غرور پیدا بود.زیر سایبان بطری های بلوری در اندازه های مختلف را از آب آلو و آب تمشک پر می کرد.این کار هر فصل مادر بود . مادر شیشه ها را تا لبه از ماهی های ریز کلاغی رنگ یا ماهی های سیاه کوچولو و دراز که به حالت خمیر در می آورد یا صدفهای ریزپر می کردتا به نشانی بچه های خانواده به شهر بفرستد تا می شنید پیاز برای سلامت مفید است آب پیاز را می گرفت و پیش از رسیدن زمستان با شیشه های پر از آب کدو تنبل مخلوط شده با دم کرده شیرین بیان از راه می رسید.خانه مادر به یک کارگاه شباهت داشت که در آن همیشه سرگرم تدارک چاشنی ها مخمر لوبیا و مخمر برنج پوست کنده برای مصرف تمام سال بچه ها بود.

                                       (مادرم را به تو می سپارم)(شین کیونگ سوک)

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 




افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده ست.

                                       (فروغ)

کلمات

این نوشته در باره ی احساسی است که من از زندگی دارم.
در اینجا همه ی آن آزمایش های مربوط به چابکی و هوش محدود من هست.این آزمایش ها مرتب تکرار می شوند.به نظر من شوخی اصلی لورل و هاردی این بود که آن ها در هر آزمایشی نهایت سعی خود را می کردند آن ها هرگز از معامله ی صادقانه با سرنوشت شان باز نماندند و از این نظر به شکل درد ناکی دوست داشتنی و با مزه بودند.


عشق در جایی ست که پیدایش می کنی. فکر میکنم احمقانه است که آدم دنبال عشق بگردد و به گمانم اغلب می تواند زیان آور هم باشد.آرزو می کنم
آن هایی که مجبورند به طور قراردادی عاشق همدیگر
باشند وقتی دعوایشان می شود به یکدیگر
بگویند((خواهش می کنم -یک کمی از عشق کم کن و یک کمی به محبت معمولی اضافه کن.))

            (اسلپ استیک  تنهایی هرگز)(کورت ونه گات)