برای این برگشتم که آزارت بدهم.تو مشکل خودت را حل کردی گیرم با سکته مغزی.هرچیزناخوشایندی را از خاطره خودت پاک کردی چیزهای ناخوشایند من ، خودمان چه شد؟آنها را هم پاک کردی؟من که پاک نکردم حتی یک روز هم حتی یک روز در این سی و پنج سال پدر.هیچ وقت فراموش نکردم و هیچ وقت تو را نبخشیدم . همین بود که هر وقت در سیناهاتیس یا هاروارد به ام تلفن می کردی همین که صدات را می شنیدم گوشی را می کذاشتم.((اورانیا خودتی...؟))تلق. ((اورانیتا گوش کن...)) تلق.همین بود که هیچ کدام از نامه هات را جواب ندادم . نامه هات صد تا می شد؟دویست تا؟ همه شان را پاره می کردم یا می سوزاندم. آن ورق پاره هایت چقدر ریا کارانه بود همیشه با ایما و اشاره حرف می زدی می ترسیدی که چشم غریبه به نامه هایت بیفتد می ترسیدی دیگران از ماجرا با خبر بشوند.می دانی چرا هیج وقت قادر نبودم ببخشمت؟چون تو واقعا متاسف نبودی.بعد از آن همه سال خدمت به رئیس دیگر نه وجدانی برات مانده بود نه حساسیتی و نه ذره ای شرافت.درست مثل بقیه هم قطارانت شاید هم مثل بقیه مملکت.یعنی برای این که سر قدرت بمانید و از زور نفرت نترکید به همچو چیزی احتیاج داشتید.لازم بود دلتان را مثل سنگ بکنید جانوری بشوید مثل خود رئیس؟
(سوربز)(ماریو بارگاس یوسا)
No comments:
Post a Comment