Monday, September 28, 2015

همراه خاموش


دده شود حال من...

 
دل رنجور است
دل زخم خورده است
آسمان ابری ست
و خورشید غروب به رنگ شراب من
بانو نیست
بانو در هیاهوی آخرین رقص
با بادبادک ها و نگین هایش
به قلعه ی ازدحام های شیشه ای گریخت
راههای گیسوانش را می شناختم
ودر کرانه های چشمانش می غنودم
شاخه ای اطلسی بنفش می چینم و می بویم
همراه لبخندی
از قلب تا لب هایم سفر می کنم .
                          (کامیار شاپور)

کلمات

در زندگیم با لحظات بزرگ سعادت آشنا شده ام و هنوز هم می شوم .مثلا از زمان کودکی همیشه خیار شور را دوست داشته ام ، چه روسی باشد ، چه لهستانی و چه آن طور که یهودیان درست می کنند و در فرانسه آن را خیار شور روسی می نامیم . غالبا یک پوند از آن را می خرم و در پرتو آفتاب پیاده روها می نشینم-اگر کرانه اقیانوس باشد چه بهتر، اما به هر حال جایش فرق نمی کند-و خیارها را می جوم. این تنها لحظات خوشی و سعادت من است و براستی احساس می کنم که عمر خیام شاعر بزرگ پارسی دروغ نگفته است و انسان در واقع قهرمان دنیاست و همه چیز بر روی زمین متعلق به اوست .اگر چشم انداز زیبایی پیش رویم باشد چه بهتر : از تماشایش در حال خوردن خیار شور این احساس به من دست می دهد که دارم آن را نیز می بلعم .این راه خوبی برای تصاحب جهان است.اگر هنرمندانه بگویم هرگز نتوانسته ام چیزی را با رضای قلبم به تملک درآورم یا حتی بزرگترین شاعران و نقاشان-و در این عطش نومیدانه در قبال مطلق و نسبت به کمال بی خدشه که دیدن زیبایی در من برمی انگیزد کارگزار فروتن خوردن و عشق ورزیدن شده ام.یک پوند از آن خیارشورهایی که یهودیان درست می کنند و آن را به زبان روسی مالوسولنی می گویند به من بدهید ، آن وقت من دنیا   را شایسته زیستن و سعادت را دست یافتنی خواهم دانست :این یعنی از دل و جان دوست داشتن چیزهای ارزشمند و خود را بی پروا و دربست وقف آن کردن.
                                                                 (کتاب میعاد در سپیده دم ) (رومن گاری)

Tuesday, August 25, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

باران که گذشت
من بودم و صبح بود و عطر گل یاس
رودی که هزار شاخه از آن می رفت .
                     (منصور اوجی)

کلمات

از اتاق پشت سرم غرشی به گوش می رسد که این روزها به آن موسیقی می گویند و دخترکم کشته مرده آن است : نیروانا یا آلیس در زنجیر و یا درختان گریان ، هوی متال ، هارد راک ، گرانج . من دیگر هیچ از این ها سردر نمی آورم. از زمانی که این جور موسیقی ها به هیجانم می آورد سالها گذشته است. البته بعضی وقتها که پیش می آید و چرخ دندان سازی بی مشتری می ماند او پیچ رادیو را می گرداند ایستگاهی را می گیرد و سکوت را می شکند ولی من توجهی ندارم. دستیارم از سکوت می ترسد مثل همه مردم در این روز و روزگار. اما من آرامش و سکون را دوست دارم. خیلی دلم می خواهد در درونم لحظه ای سکوت برقرار شود. سکوتی که در آن صدای جریان خونم را بشنوم و همچنین صدای غلتیدن اشکهایم را بر گونه هایم و صدای شعله هایی که ناگهان نزدیک می شود.
                                      (کتاب نه فرشته ، نه قدیس) (ایوان کلیما) 

Friday, August 14, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...


ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص برخاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم...
کس را پروای ما نبود.
در دوردست
مردی را به دار آویختند
کسی به تماشا سر بر نداشت.
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود
برآمدیم.
           (احمد شاملو)

کلمات

طبیعت زشتی و پلیدیِ فراوانی در نهاد بشر نهفته که ما با جنگ و شقاق آن را دو چندان کرده ایم...هرگز کسی به این پلیدیها اعتراضی نکرده است و مردم از گریستن بر فجایعی که شاعران جعل می کنند خجالت نمی کشند ، ولی به رنجها و دردهای حقیقی وحشتناکی که زاییده جنگها هستند با رضایت خاطر می نگرند این مردمان چنان بی خبر و عاری از احساس و همدردی و ترحم هستند که از غم و رنج دیگران بیشتر خرسند می شوند تا ازسعادت و خوشی آنها.

 (ایستوکراس)(کتاب یونان تاریخ تمدن)(ویل دورانت)

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 




آیینه ها دروغ نمی گویند
ومن
آنقدر صادقم که صداقت را
چون آبهای سرد گوارا
با شوق در پیاله مسگون صبح
نوشیدم.
              (حمید مصدق)

کلمات

 




انسان تنها مخلوقی است که از بودن آنچه هست سر باز می زند.
وتنها کار مفیدی که وجود دارد : دوباره ساختن انسان و زمین .
و من فریاد می زنم ، پس هستم.
و من طغیان می کنم ، پس ما هستیم .
                                     (آلبر کامو)

Monday, August 3, 2015

همراه خاموش


کلمات

ای شب تهی از شیء .ای پنجره مات رو به بیرون،ای درهای بسته به احتیاط،هرگز کسی نهادهای برجا مانده و معتبر روزگاران کهن را فهم نکرد.ای سکوت پلکان،سکوت اتاقهای مجاور،سکوت انباشته تا سقف. ای مادر : ای یگانه ،ای که سالها پیش در کودکی در به روی این سکوت بستی.ای کسی که همه چیز را به گردن می گیری و می گویی : نترس ،منم .ای کسی که دلش را داری شب همه شب برای آن که به وحشت می افتد و از ترس هلاک می شود،خود سکوت باشی .چراغی بر می افروزی و اکنون دیگر صدا تویی. و چراغ را پیشارویت نگاه می داری و می گویی:منم،نترس.و آهسته بر زمینش می گذاری و دیگر تردیدی نیست :تویی ، تو ،نور دور و بر این اشیای صمیمی وآشنا که بیهوا ،خوب،ساده ، وبی ابهام آنجا هستند . وهنگامی که چیزی در دیوار میجنبد یا گامی بر کف اتاق نهاده می شود به چهره ای هراسان که نگاهی پرسان به تو می اندازد تنها لبخند می زنی،لبخند می زنی،لبخندی تابناک بر پس زمینه ای روشن،گویی تنها تو در نهان با هر اندک صدایی هماهنگ و همراه بوده ای. آیا قدرتی در میان فرمانروایان زمین با قدرت تو برابری می کند؟
                         (دفترهای مالده لائوریس بریگه)(راینر ماریا ریلکه)

Wednesday, July 22, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من

هجرانی

سین هفتم
   سیب سرخی ست،

حسرتا
    که مرا
         نصیب
            ازاین سفره ی سنت
                            سروری نیست.
شرابی مردافکن در جام هواست ،
شگفتا
   که مرا
         بدین مستی
                  شوری نیست .
سبوی سبزه پوش
              در قاب پنجره-
آه
چنان دورم
      که گویی جز نقش بی جانی نیست.
وکلامی مهربان
         در نخستین دیدار بامدادی-
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
                       دل خندانی نیست .
بهاری دیگر آمده است
                         آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
                      (احمد شاملو)

کلمات

من  روی علفزار کنار برکه این قدر کوچک شده بودم که به سختی می شد تشخیصم داد.گمونم فراموش کرده بودند که من اونجا هستم.نشسته بودم و به اتاق نشیمن شون نگاه می کردم که توی تاریکی کنار برکه از روشنی می درخشید.نشیمن شبیه افسانه هایی بود که به خوبی و خوشی تموم می شن.نشیمن ،افسانه ای بود توی رمان ترسناک آمریکایی بعد از جنگ جهانی دوم.افسانه ای بود در روزگاری که هنوز تلویزیون تخیل آمریکا رو نابود نکرده بود و مردم هنوز خونه نشین نشده بودند و می تونستند رویاها و آرزوهاشون رو با عزت و احترامی که برازنده ی انسانهاست عملی کنند.
در اون روزگار مردم هنوز رویا و آرزوهاشون رو از دست نداده بودند.هرکس به چیزی اعتقاد داشت،همون طور که هر کس سر سفر ه خودش می نشست و غذاش رو می خورد.اما حالا آرزوهای ما،رویاهامونو اعتقاداتمون مثل جاده هایی شده توی این مملکت که پرند از رستورانهای زنجیره یی.بعضی موقع ها فکر می کنمحتی صدای جهاز هاضمه ما آمریکایی ها هم صداییه که توی استودیوهای هالیوود ضبطش کردند.
      (کتاب پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد)(ریچارد براتیگان)  

Sunday, July 5, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...




اندیشه کاهی بود ،در آخور ما کردند ،
تنهایی : آبشخور ما کردند .
این آب روان ، ما ساده تریم .
این سایه ، افتاده تریم .
نه تو می پایی و نه من ،
دیده ی تر بگشا .
مرگ آمد ،
         در بگشا .

                  (سهراب سپهری)

کلمات

در چنین حال و هوایی پشت به جنگل رو به مسافران آواز می خواندیم،در دهکده بزرگترها هنوز بیدار بودند.مادرها جای خواب شبانه را آماده می کردند وقت رفتن بود.کسی را که از همه نزدیکتر بود می بوسیدم با سه نفر بعدی فقط دست می دادم و از راه رفته بر می گشتم.کسی صدایم نمی زد.سر نخستین چهار راه جایی که دیگر دیده نمی شدم راه کج می کردم و از راه صحرایی دوباره به سوی جنگل می رفتم به سوی شهری در جنوب کشیده می شدم شهری که درباره اش در دهکده ما می گفتند:
آنجا مردمانی هستند!فکرش را بکنید مردمانی که نمی خوابند !
و چرا نمی خوابند؟
چون خسته نمی شوند.
و چرا خسته نمی شوند؟
چون دیوانه اند.
مگر دیوانه ها خسته نمی شوند؟
دیوانه ها چه طور می توانند خسته شوند !
(داستانهای کوتاه کافکا)(کافکا)

Sunday, June 28, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

در آواز من
زنگی بیهوده هست
بیهوده تر از تشنج احتضار
                        که در تلاش تاراندن مرگ
با شتابی دیوانه وار
باقی مانده ی زندگی را مصرف می کند
تا مرگ کامل فرا رسد .

پس زنگ بلند آواز من
به کمال سکوت می نگرد .

سنگر برای تسلیم
آهن برای آشتی
جوهر
برای
مرگ .
               (احمد شاملو)

کلمات

معلم می گوید وقتش شده که خودمان را برای نخستین اعتراف و نخستین عشاءربانی آماده کنیم،تمام سوال و جوابهای کتاب شرعیات را حفظ کنیم،کاتولیکهای خوبی بشویم،خیر را از شر تشخیص بدهیم و اگر لازم باشد جانمان را برای ایمانمان فدا کنیم.معلم می گوید مرگ در راه ایمان افتخار بزرگی است و پدر می گوید مرگ برای ایرلند افتخار بزرگی است و من مانده ام که آیا اصولا کسی می خواهد ما زنده بمانیم؟برادر هایم مرده اند و خواهرم هم مرده است و من نمی دانم آنها در راه ایرلند مردند یا برای ایمانشان؟پدر می گوید آنها کوچکتر از آن بودند که از این چیزها سردر بیاورند.مادر می گوید علتش بیماری و گرسنگی و بی غیرتی پدرتان بوده که هرگز نمی تواند شغلی را حفظ کند.پدر می گوید ،آخ آنجلا،وکلاهش را سرش می گذارد و برای پیاده روی می رود بیرون.
(کتاب اجاق سرد آنجلا)(فرانک مک کورت)

Tuesday, June 16, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

روی دیوار آن سوی پنجره
کسی با شتاب چیزی می نویسد و می رود
امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده خیس ،
به آن پرنده خسته ...
به خودم بیندیشم
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی راپس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.
همین خوب است...
همین خوب است .
                    (سید علی صالحی)

کلمات

در دنیای عبوس و ایستای حقایق و آمار وارقام بی چون و چرا حدودا بیست و پنج دقیقه طول کشید تا درخشش طلا متوقف شود،ولی دقایقی که ما در رودخانه گذراندیم نه کوتاه بودنه بلند،انگار در محدوده ی مفهوم زمان نمی گنجیدند.این احساس را داشتم که بیرون از زمان ایستاده ایم،تجربه مان به قدری نا معمول بود انگار به جایی صعود کرده باشیم که در آنچیزهایی مثل دقیقه و ثانیه نه تنها غیر ضرور بلکه لاوجود بودند.شخصا فکر نمی کنم این احساس به خاطر ثروتی بود که پشته های طلا نویدش را می داد،بیشتر به این برمی گشت که تجربه ی ما از ذهن یکتای یک انسان متولد شده بود.من هیچ وقت به مفهوم انسانیت فکر نکرده بودم و اصلا نمی دانستم که از انسان بودنم خوشحالم یا نه،ولی این بار احساس می کردم به توانایی ذهن انسان افتخار می کنم،به موشکافی و پشت کارش .از زنده بودنم به شدت شاد بودم و خوشحال که خودم هستم.طلای درون سطل ها از خود نور می تراوید و شاخه های درختان اطراف در نور رودخانه غسل می کردند.بتد گرمی از دره و سطح آب می وزید و صورتم را می بوسید و باعث می شد موهابر فراز چشمانم به رقص درآیند.آن لحظه آن موقعیت در زمان،تا موعد مرگم شادترین لحظه ی زندگیم باقی خواهد ماند.بیش از حد خوشحال بودم طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد چون آن لحظه باعث شد تمام شادی هایی که پس از آن در زندگیم پیش آمدند در نظرم بی ارزش و حقیر جلوه کنند.به هر حال آن حس چیزی نبود که پایدار بماند.بعد از آن ناگهان همه چیز دوباره به بدترین شکل ممکن نادرست و سیاه شدوپس از آن همه چیز مرگ بود و نابودی.
                                   (کتاب برادران سیسترز) (پاتریک دوویت)

همراه خاموش


دیده شود حال من

 
به
    قدر 
        پیچ 
و 
     تاب
            رهرو
این 
      ره
پیچ
      و
خم
دارد .
      (صائب)

کلمات

یک مدت طولانی آنجا نشستم،نمی دانم چقدر.بعد خادم کلیسا آمد پیانو را هل داد و برد.وقتی دوباره نگاه کردم دختر لباس سفید رفته بود.ولی اگر با دقت گوش می کردی هنوز موسیقی را می شنیدی.اسم آهنگ بود در باغهای سالی.می خواستم این قدر بنشینم که تمام رد آهنگ پاک شود.انگار توی نور رنگی خورشید عصر که از پنجره به داخل می ریخت شناور بودم.
می دانستم که یک روز بر میگردم و فکر می کنم که آیا هرگز در آن کلیسا بوده ام یا فقط تصورش را کرده ام.
به ان روزها که در کوچه پشتی با جو بودم هم همین حس را داشتم شاید اصلا آن روزها را زندگی نکرده بودیم.کشیش آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت.گفت من شما رو می شناسم؟
گفتم نه.
کفت چرا گریه می کنی فرزندم؟
گفتم گریه نمی کنم و خودم را کشیدم کنار و برگشتم به خیابان.کنار کانال ایستادم.گفتم برو گم شو موش کثیف !
به دیوار اسکله تکیه دادم.آب قهوه ای با رگه های زرد و نارنجی خط خطی شده بود.گفتم نمی دونم چی باعث شد این کارو بکنم مامان.یک پیرمرد به من گفت حالت خوبه؟تمام تنت داره می لرزه.بعد مامان لبخند زد و گفت که درک می کند،می داند که تقصیر من نیست.گفت بیا این جا فرنسی.دوباره گفتم ببخشید مامان و او هم دوباره گفت برگرد خونه ،منتظرتم.
گفتم می آم مامان،خوشحال بودم که همه چیز تمام شد و دیگر هیچ وقت کاری شبیه این نمی کنم.
                     (کتاب شاگرد قصاب)(پاتریک مک کیب)

Sunday, May 17, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 


من اگر جایشان بودم
می رفتم جایی دور و درختی کنار سایه ی آسمان می جستم
مثل همین حالا که اهل همین حدود آسمانم .

به من و تو چه مربوط
که کدام کلمه از معانی این و آن دور است
ما محبت مادرزاد هزار دریاییم
که پیاله آبی از کنار ما کافی ست 
تا هیچ کودکی در این کرانه سر گرسنه بر خواب شن نگذارد
آنوقت تو در قید واژه و اوزان آینه ای ؟
                                  (سید علی صالحی)

کلمات

دنیای تو

چه واسه خودت بری و بیای !
چه با مهندسا رفت و آمد کنی !
چه دادستانا ازت به عنوان سردبیر بازجویی کنن!
چه بری مهمونی آدمای بی مایه و مغرور!
مهم.نی اونایی که با دیپلماتای افاده ای می چرخن،
پیش اونا خود شیرینی می کنن،
مخصوصا پیش اونایی که مال کشورای کوچیکن !
چه از دست خونواده فراری شی! 
چه مدام از نردبون طبقات اجتماعی بری بالا،
سر بخوری بیای پایین :
همه ی این اتفاقا بین دویست نفر می مونه.
چه دم رودخونه ی ورز زندگی کنی،چه دم ادر،
چه دم وایش سل،چه دم البه،
دمخورات همیشه و همیشه یه عده ی خاصن،
هم سفرا و هم دردات همیشه یه عده ی معلومن.
انگاری در سایر باغا رو با نرده بستن.
دوستا جزوی از بخت آدمیزادن؛
اما آن چنان بی دردسرم نیستن.
همه اتفاقای عمرت بین دویست نفر می مونه.
چه بری آمریکا!
اون که وایساده تو توالت هتل همون رزنفلد خودمونه؛
که می گه:((تو توی مانهاتان چی کار می کنی؟))
چه فرار کنی بری پیش اسکیموها!
تو انبوه خراش یخها
آدم چاقی که خز تنشه،حتما از رده ی اجتماعی خودته.
حتی اگر دنیارو از قطب شمال تا قطب جنوب زیر پا بذاری!
اینا همه بین دویست نفر می مونه.
وه که دنیای ما چقدر کوچیکه!
اینو حتما بایس بدونی:
طبقه های اجتماعی ،اقوام و ملل
همه فقط پشت صحنه های زندگی تو هستن:
تو اینارو می دونی،
اما حیرت نکن کهو:
در هر حال فقط میون دویست نفر خودت زندگی می کنی،
با این که طنین قاره ها وکشورای دیگه رو می شنوی
  بازم به هیچ وجه قادر نیستی از رده اجتماعی خودت بیرون بپری!
از اون ساعتی که بهت پودر نوزاد می زنن،
تا اون ساعتی که تو قبر کرایه ای می ذارنت ،
تمام اوقایع عمرت فقط و فقط بین دویست نفر آدم می مونه.
                    (کتاب بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن !)(کورت توخولسکی)

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 


آدمی را دیده بانی چون دل آگاه نیست .

نخل خزان دیده اگر نیستم چرا
        هر پاره دلم
                 ره دیگر گرفته است ؟

هرگز دل اهل عشق بی غم نیست
   در قطره ما 
           همیشه طوفانست .

دست بر دل نه
       ز سختیهای دوران سر مپیچ .
                                  (صائب)

کلمات

بزودی .بزودی .بزودی .بزودی .این بزودی کی خواهد بود ؟چه کلمه هراس انگیزی است این :بزودی . بزودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد .بزودی می تواند یک سال طول بکشد. بزودی کلمه ای است هراس انگیز .این بزودی آینده را در هم می فشارد ،آن را کوچک می کندو دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود،هیچ چیز مطمئنی ،هر چه هست دو دلی و تزلزل مطلق خواهد بود.بزودی هیچ نیست و بزودی چه بسا چیزهایی است.بزودی همه چیز است.بزودی مرگ است...
بزودی من دیگر مرده ام.خواهم مرد.بزودی .تو خودت گفتی و کسی در درون تو و کسی در بیرون تو به تو گفت که این بزودی عملی خواهد شد به هر حال این بزودی در عملی  حتمی ،حد اقل چیزی است ثابت وپابجا.
این جنگ تا کی طول خواهد کشید ؟
        (کتاب قطار به موقع رسید)(هاینریش بل)

Sunday, April 26, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 
آهوان، ای آهوان دشت ها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتیدآوازخوان
رو به آبی رنگ دریاها روان
خفته برگردونه ی طغیان خویش
جاری از ابریشم جریان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح شوخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ه را می گشود
عطر بکر بوته هارا می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
 انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید.
                         (فروغ)

کلمات

 
((خیلی خوب جسپر ،مسئله این جاست :متلاشی شدن دنیا دیگه نامحسوس نیست،این روزها صدای بلند جر خوردنش بلنده!توی هر شهر این دنیا بوی همبرگر بی هیچ شرم و حیایی توی خیابون ها رژه می ره و دنبال دوستان قدیمی می گرده!توی قصه های پریان سنتی جادوگر شرور زشته ولی توی قصه های جدید گونه های برجسته داره وایمپلنت سیلیکونی!آدمها هیچ راز ورمزی ندارن چون مدام مشغول وراجی ان!باور همون قدر مسیر رو روشن می کنه که چشم بند!گوش می دی جسپر؟بعضی وقت ها که دیروقت داری توی شهر قدم می زنی و زنی از روبهرو بهت نزدیک می شه،می بینی راهش رو کج می کنه و از یه مسیر دیگه می ره.چرا؟چون یکی از اعضای جنس تو به زن ها دست درازی می کنه و بچه هارو آزار می ده.))
                          (کتاب جزء ازکل)(استیو تولتز)

Saturday, April 25, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 

 گوشه ای امن تر از عالم خاموشی نیست .

زنگار گرفته است دل اهل جهان را .

آسیای سنگدل با دانه گندم نکرد
آنچه با خاکی نهادان گردش افلاک کرد .

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی
این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند.
                                      (صائب)

کلمات

 




اگر چه زنها از نظر جسمی موجوداتی ضعیف و بیمارند،اما همیشه از غم و غصه هایشان یاد می گیرند که اعصابی پولادین و غروری محو نشدنی داشته باشند.آنها یاد می گیرند شکیبا باشند و احساساتشان را پنهان کنند و یاد می گیرند به آنهایی که شادند ،به چشم تحقیر نگاه کنند .
                         (سیدونی گابریل کولت)

Wednesday, April 22, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزار دریا برد .
هی شما کنار آتش خاموش ،خوابتان سنگین!
هی شما که از مسیر موج به آرامش مرداب رسیده اید !
شما سمت مزار دریا را نمی دانید ؟
پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزار دریا برد
اما ای کاش پیش از آن که افشای آفتاب
از خواب گریه آشکارم کند
هم بی چراغ در این خانه ی خراب مرده بودم
که من حرامنوش آن زمزم نا سروده نبودم
که تو مسافربی تکلم آن مقصد نانموده نبودی
پر زد و پاره ی دل مرا به سمت دریا برد
نه باد شمال میآمد و نه راه جنوب پیدا بود
سوسوی تشنه ی فانوسی از گذر آب
همین و حالا ،حالا من ماندم و
فراق فرا رفتن از واژه ها
من ماندم وفرود سه تار و سر انگشت
من ماندم و عادتی آسوده از بی خوابی جهان .
هی شما کنار آتش خاموش ، خوابتان سنگین .
                                   (سید علی صالحی)

کلمات

 



خزان آمده ،حالا هرکس که خانه ای نساخته!
فرصت خانه ساختن نخواهد داشت
وهر کس که تنهاست،
همچنان تنها خواهد ماند و دیگر کاری جز گذراندن شبهای دراز،
کتاب خواندن و نامه های مفصل نوشتن . با قدمهای لرزان در کوره راهها
بر روی برگهای فرو ریخته راه رفتن،باقی نمانده است .
                                   (راینر ماریا ریلکه)

Tuesday, April 21, 2015

همراه خاموش


دیده شود حال من...

 

 لنگر درد به فریاد دل ما نرسید
تا که ،تسکین دهد این کشتی طوفانی را؟

ما حریفان کهنسال جهان ازلیم
طفل شش روزه ی عالم ندهد بازی ما .

گرفته است جهان را غبار بیدردی
کجا رویم از این عالم خراب کجا ؟

این زمان هر آدمی صد دیو را ره می زند
رفت آن عهدی که شیطان بیم از آدم نداشت .
                                        (صائب)




کلمات

 


همین امروز صبح موهای ابریشمین و شبق مانندت می درخشید
غروب ناگهان برآن برف سپید پاشید
اگر می خواهی در بلندای شکنجه زجر نکشی،
جامت را در دست بگیر،
وماه را برخوان،
تا حریف باده گسارت باشد .
   
       (کتاب آخرین تابستان کلینگرور) (هرمان هسه)