Tuesday, February 24, 2015
دیده شود حال من...
تنها... (دو)
نیش نیزه ای بر پاره ی جگرم از بوسه ی لبان شما مستی بخش تر بود
و خاری در مردم دیدگانم از نگاه خریداریتان صفابخش تر
بدان خاطر که در هیچ گاه نگاه شما در من جز نگاه صاحبی به برده
خود نبود...
از مردان شما آدمکشان را
و از زنانتان به روسبیان مایل ترم .
من از خداوندی که درهای بهشتش را بر شما خواهد گشود به
لعنتی ابدی دلخوشترم .
همنشینی با پرهیزکاران و همبستری با دختران دست نا خورده در
بهشتی آنچنان ، ارزانی شما باد !
من پرومته ی نا مرادم
که کلاغان بی سرنوشت را از جگر خسته سفره ای جاودان گسترده ام .
گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید
به تماشای قربانی بیگانه ای که منم -:
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است .
(احمد شاملو)
دیده شود حال من...
تنها ... (یک)
اکنون مرا به قربانگاه می برند
گوش کنید ای شمایان ،در منظری که به تماشا نشسته اید
و در شماره ، حماقت هایتان از گناهان نکرده ی من افزون تر است!
با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است .
بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من در تب دوزخی ی انتظاری
بی انجام خاکستر خواهد شد؛تا آتشی آنچنان به دوزخ
خوف انگیزتان ارمغان برم که از تف آن دوزخیان مسکین ،
آتش پیرامونشان را چون نوشایه ایی گوارا به سر کشند .
چرا که من از هر چه با شماست ، از هر آن چه پیوندی با شما داشته
است نفرت می کنم .
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش بوی ناکتان و
از دستهایتان که دست مرا چه بسیار که ازسرخدعه فشرده است.
از قهر و مهربانیتان
واز خویشتنم
که نا خواسته از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است...
من از دوری و نزدیکی در وحشتم .
خداوندان شما به سیزیف بی دادگر خواهند بخشید
من پرومته ی نامرادم
که از جگر خسته
کلاغان بی سرنوشت را سفره ای گسترده ام
غرور من در ابدیت رنج من است
تا به هر سلام و درود شما منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس
کنم.
(احمد شاملو)
(احمد شاملو)
کلمات
جهان چه ساخته دستی باشد و چه فرآورده ضرورت و تصادف،چیز ساده ای نیست :اگر منفعل باشی و سرنوشت خود را به دست رویدادها رها کنی نمی توانی آن را بشناسی :باید فکر کنی تا خطرها بر تو چیره نشود ،باید تخیل کنی تا حدس و گمان نابودت نکند ،باید بپویی تا ناآگاهی تورا به کام نکشد :زنده خواهی ماند.خودت را خواهی شناخت :دیگران را خواهی شناخت و خواهی گذاشت تا تورا بشناسند و می دانی که با تک تک افراد مقابله خواهی کرد ٰزیرا هر فرد مانعی است که نمی گذارد تو به غایت خواسته هایت برسی.خواهی خواست :آرزو میکنی که خواستنت با خود همان چیزی که می خواهی یکی باشد آرزو می کنی که در همان لحظه که چیزی را می خواهی این خواستن تحقق یابد و به صورت همان چیز خواسته شده درآید.
(کتاب مرگ آرتیمو کروز)(کارلوس فوئنتس)
Monday, February 23, 2015
دیده شود حال من...
پیش تر زان که چو گردی ز میان برخیزم .
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت .
شهر خالیست ز عشاق ، بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند .
آه از این دل ! که به صد بند نمی گیرد پند .
مردم ز اشتیاق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد .
هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید .
(حافظ)
(حافظ)
کلمات
(کتاب سفر به انتهای شب)(لویی فردینان سلین)
Saturday, February 21, 2015
دیده شود حال من...
می توانست نباشد
بحث این نیست که : آدم هست
مشکل این است : چرا هست ؟
کوره های آدم سوزی نیز همین
"می توانست نباشد"را ثابت کردند
بحث اما
اندکی از این پیچیده ترست
سخن از پرسش بنیادین است
سخن از پرسش پرسشهاست
از وجود است نه از موجود
از وجود است
که چو طوماری وا می شود و باز
دور خود
می پیچد
وسخن از مردی
که کنار پنجره
غرق این پرسش پرسشها
به افق خیره شده ست
ای همه خلق جهان خاموش
هیچ اینجا دارد
می هیچد .
(ضیاء موحد)
کلمات
مایک درهم شکسته در بغلش دوباره بریده بریده حرف می زد و فرانک سرش فریاد می کشید : طاقت بیار مرد ، برگرد ، طاقت بیار .وبعد به زمزمه : خواهش می کنم ، خواهش می کنم.وقتی مایک دهانش را باز کرد تا حرف بزند فرانک خم شد و سرش را به دهان او نزدیک کرد و صدای دوستش را شنید که می گفت :((اسمارت ،اسمارت،به مامان نگو))بعدا وقتی استاف پرسید مایک چه گفته بود فرانک به دروغ گفت:((گفت این لعنتی ها را بکشید.))وقتی گروه امداد پزشکی رسید ادرار روی شلوار مایک یخ زده بود و فرانک مجبور شده بود یک جفت پرنده ی سیاه را که مثل بمب افکن به جنازه ی دوستش یورش می بردند بزند و از آنجا دور کند.آن حادثه اورا عوض کرد.کسی که در بغلش مرد به طرز مضحکی دوران کودکی اش را پیش چشمانش زنده کرد.آنها بچه های لوتوس بودند وقبل این که از پوشک دربیایند همدیگر را می شناختند.از یک مسیر به تگزاس گریخته بودند و خباثت باورنکردنی غریبه ها را باور نداشتند.
(کتاب خانه ) (تونی موریسون)
Wednesday, February 18, 2015
کلمات
خسته و پریده رنگ ،بر دریای پر تلاطم،
واز میان تنگه های کف آلود راه پر خطر خویش می گشاید.
زمین را که کهنسال ترین خدایان است و رنج و فساد را نمی شناسد،
شخم می زند،وشیار میکند،اسبانی که نسلها در زیر یوغ او بوده اند
خیش را در خاک به هر سو می کشند،
پرندگان تیز هوش هوا،درندگان وحشی جنگلها
و زادگان دریای شور را
در دامهایی که بافته است گرفتار می کند.
انسان که در مکر و زیرکی سرآمدموجودات است،
گاوهای وحشی و گوزنهای آزاد کوهستانی
را با شیوه های بیشمار به خود انس می دهد.
توسنهای بالدار خوش اندام را ، رام خود می سازد.
کلام ،وسرعت باد آسای افکار و تدابیر ملکداری،همه را او به خود آموخته و دریافته است که از تیرهای باران
واز سرمای سوزنده و یخبندان زمستان چگونه باید گریخت.
وی در برابرهمه این دشواریها آماده است و می داند در برابر بلاهاچسان پایداری کند.
هرچه روی دهد وی خود را از آن برکنار تواند داشت.
اما هنوز برای مرگ درمانی نیافته است.
(نمایشنامه آنتیگون اثر سوفکل)
Tuesday, February 17, 2015
Monday, February 16, 2015
کلمات
اگر در حال اکثریت کافرکیشان و بی خدایان تامل کنید ،خواهید دید کفر و بی خداییشان از سر خشم است.از این که نمی توانند ایمان داشته باشند که خدایی هست.اینان کینه شخصی با خدا دارند.اینان صرفا به نبودن خدا قانع نیستند،و به نیستی او تشخص و شخصیت بخشیده اند،همین است که بی خدا نیستد ، ضد خدا هستند.
دیده شود حال من...
من دیارهای فراوان باخته ام
آخرین دیار را با خوشه ای انگور معاوضه
کردم
هنوز خوشه ی انگور را به خوابم نبرده
بودم که صبح شد
در تلاطم صبح می خواستم نام ترا به
یاد آورم که صبح از من گریخت
نمی دانستم از چه کسی و از چه روزی از
ایام هفته باید دلگیر شوم
هر چه تور می بافتم دریا از من دورتر می شد
رها نمی شدم
ازکوچه هایی که همیشه بن بست بود
یا خوابهایی که طعم تلخ دوای بیهوشی
داشت
صبح چه گس و بی قواره بود
ظهر تنومند و تن پرور بود
شب که در سیاهی شب گم می شد
پناهم
یک شاخه ی یاس قدیمی بود
که در باد تاب ماندن نداشت .
(احمد رضا احمدی)
کلمات
هر کسی خود را پیش ازتعقل حتی در اعمال فردی خویش کاملا آزاد می داند و خیال می کند که هر لحظه می تواند طور دیگری زندگی کند،یعنی می تواند در هر آن که بخواهد خود را از نو بسازد.ولی پس ازتعقل و تجربه به حیرت تمام در می یابد که آزاد نبوده بلکه اسیر دست ضرورت و ایجاب بوده است و علیرغم تفکرات وتصمیمات خویش نمی توانهد خود را عوض کند و در سرتا سر زندگی خود مجبور است محکوم صفات و سجایای اصلی و ذاتی خود که در هر غایت و مقصدی مستتر است،باشد.
(آرتور شوپنهاور)
Sunday, February 15, 2015
کلمات
دین به عوض دوستی در میان مردم دشمنی پدید آورد،تنها یک کلمه،همین کلمه دین یا مذهب کافیست که سراسر افق خاطره شما را یاد جنگها،تعقیب و شکنجه ها ،تهاجمات،ستمگریها و مرگ تیره و تار کند.مسیحیان به نام خیر و منفعت عامه به همنوعان خود نفرت می ورزند،یک ملت مسیحی هرگز کوچکترین احترامی برای حقوق ملل غیر مسیحی قائل نیست.و بر این منوال هیچ یک از فرق مسیحی فرقه مسیحی دیگر را محترم نمی شمارد،مسیحیان مانند یهودیان و مسلمانان و سایر پیروان ادیان دیگر ،سراسر دنیا را به دو قسمت می کنند: مقدسان و گناهکاران، مومنان و کافران،گوسفندان خدا و بزهای شیطان. مردمی که به نجات و ملکوت خواهند رسید و مردمی که به دوزخ واصل خواهند شد. بلی دین برای ارزانی داشتن صلح به جهان پدید نیامده برای ایجاد مخاصمت و جنگ به وجود آمده است.
(رابرت اینگرسول فیلسوف آمریکایی)
Saturday, February 14, 2015
Friday, February 13, 2015
کلمات
حسادت-دست کم تا جایی که از خوابش می فهمید-چاره ناپذیرترین زندان دنیا بود .کسی به زور در زندان حسادت حبس اش نمی کردو زندانی به میل خودش تو میر فت.در را قفل میکرد و کلیدش را دور می انداخت.هیچ کس دیگری در دنیا نمی دانست که او آن تو گرفتارشده.البته که زندانی دلش می خواست فرار کند ومی توانست فرار هم کند.هرچه بود زندان دل خودش بود.ولی نمی توانست تصمیم بگیرد.دلش به سختی دیواری سنگی بود.اصل و جوهر حسادت همین بود .
(کتاب سوکورو تازاکی بی رنگ وسالهای زیارتش)
(هاروکی موراکامی)
(هاروکی موراکامی)
Monday, February 9, 2015
کلمات
لورا به طور رسمی از یادها فراموش می شد.کافی بود چند سال بگذرد تا تصور شود اصلا وجود نداشته است .به خود گفتم نباید سوگند به سکوت می خوردم.چی می خواستم؟نه چیز زیادی.فقط نوعی یاد بود.اما وقتی به یک یادبودفکر می کنید چه چیزی است به غیر از زخمهایی که تحمل کردید.تحمل کردید و آزرده شدید.
برای این که فراموشم نکنید.مرا به یاد آورید.ما دستهای قاصرمان را به سویش دراز می کنیم.به سوی فریادهای ارواح تشنه.
متوجه شده ام که هیچ چیز سخت تر ازدرک آدمهای مرده نیست،اما هیچ چیز خطرناک تر ازندیده گرفتنشان هم نیست.
(کتاب آدمکش کور) (مارگارت اتوود)
Sunday, February 8, 2015
کلمات
چشمهایش مثل قالیچه های پاره پوره ی خیس شده بود.مثل یک جور جاروبرقی عجیب سعی کردم دلداریش بدهم.همه روضه های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دلهای شکسته مردم می خوانیم برایش از بر ردیف کردم اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود واقعا هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.(کتاب اتوبوس پیر) (ریچارد براتیگان)
Saturday, February 7, 2015
کلمات
تخیلات گاهی انسان را وارد بازی ابلهانه ای می کند.برای زن،برای عقیده،برای سرزمین.هنگامی که تو عقیده ای را دوست داری در نظرت زیباتریت عقاید جلوه می کند ولی هنگامی که به واقعیت در میآید دیگر شباهتی به آنچه تو می پنداشتی ندارد.رک و راست به گند کشیده می شود.یا وقتی سرزمینت را دوست داری روزی می رسد که دیگر نمی توانی آن را تحمل کنی چون به هیچ وجه سرزمین خوبی نیست.
(کتاب بادبادکها) (رومن گاری)
دیده شود حال من...
حق باشماست من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند.
افسوس
من مرده ام
وشب هنوز هم
گویی ادامه ی همان شب بیهوده است .
"آیا شما که صورتتان را
درسایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفاله های یک زنده نیستند؟"
(فروغ)
(فروغ)
کلمات
نگاهی به کتاب آموزش اراده انداختم.انظباط؟تمرکز؟اگر محکوم بودم در اردوگاههای هیتلر تلف شوم ،اینها به چه دردم می خورد؟حتی اگر زنده می ماندم یک رمان یا داستان دیگرچه کمکی به بشریت می کرد؟به این نتیجه رسیدم که فلاسفه خیلی زود تسلیم شده اند.واقعیت نه اصالت نفس است نه ماتریالیسم.بایداز اول شروع کرد:زمان چیست؟مکان چیست؟کلید این معما همین است.کسی چه می داند،شاید مقدر بود من آن را حل کنم.چشمهایم را بستم و یک بار برای همیشه تصمیم گرفتم حصار بین ایده و وجود،مقولات خرد ناب و خود شیءرا بشکنم.پشت پلکهایم خورشید با رنگ سرخی می درخشد صدای غرش امواج و هیاهوی مردم در هم آمیخت.تقریبا به وضوح احساس می کردم که یک قدم بیشتر تا واقعیت فاصله ندارم.زیر لب گفتم:((زمان هیچ است،مکان هیچ است.))ولی این هیچ پس زمینه دنیاست.پس دنیا چیست؟ماده است؟روح است؟مغناطیس یا جاذبه است؟وزندگی چیست؟رنج چیست؟آگاهی چیست؟منشاءهستی کدام است؟واقعیت مادی است با ویژگیهای بی شمار؟ماورایی است؟جزمی است؟ناخودآگاه است؟به این نتیجه رسیدم که فعلا نمی توانم تصمیمی بگیرم.شاید شب،موقع خواب.
( کتاب یک مهمانی یک رقص) (داستان کوتاه یک روز در جزیره کانی)(ایزاک باشویس سینگر)
Subscribe to:
Comments (Atom)












































