Saturday, February 21, 2015

کلمات

مایک درهم شکسته در بغلش دوباره بریده بریده حرف می زد و فرانک سرش فریاد می کشید  : طاقت بیار مرد ، برگرد ، طاقت بیار .وبعد به زمزمه : خواهش می کنم ، خواهش می کنم.وقتی مایک دهانش را باز کرد تا حرف بزند فرانک خم شد و سرش را به دهان او نزدیک کرد و صدای دوستش را شنید که می گفت :((اسمارت ،اسمارت،به مامان نگو))بعدا وقتی استاف پرسید مایک چه گفته بود فرانک به دروغ گفت:((گفت این لعنتی ها را بکشید.))وقتی گروه امداد پزشکی رسید ادرار روی شلوار مایک یخ زده بود و فرانک مجبور شده بود یک جفت پرنده ی سیاه را که مثل بمب افکن به جنازه ی دوستش یورش می بردند بزند و از آنجا دور کند.آن حادثه اورا عوض کرد.کسی که در بغلش مرد به طرز مضحکی دوران کودکی اش را پیش چشمانش زنده کرد.آنها بچه های لوتوس بودند وقبل این که از پوشک دربیایند همدیگر را می شناختند.از یک مسیر به تگزاس گریخته بودند و خباثت باورنکردنی غریبه ها را باور نداشتند.
                                        (کتاب خانه ) (تونی موریسون)

No comments:

Post a Comment