Saturday, February 7, 2015

کلمات

نگاهی به کتاب آموزش اراده انداختم.انظباط؟تمرکز؟اگر محکوم بودم در اردوگاههای هیتلر تلف شوم ،اینها به چه دردم می خورد؟حتی اگر زنده می ماندم یک رمان یا داستان دیگرچه کمکی به بشریت می کرد؟به این نتیجه رسیدم که فلاسفه خیلی زود تسلیم شده اند.واقعیت نه اصالت نفس است نه ماتریالیسم.بایداز اول شروع کرد:زمان چیست؟مکان چیست؟کلید این معما همین است.کسی چه می داند،شاید مقدر بود من آن را حل کنم.چشمهایم را بستم و یک بار برای همیشه تصمیم گرفتم حصار بین ایده و وجود،مقولات خرد ناب و خود شیءرا بشکنم.پشت پلکهایم خورشید با رنگ سرخی می درخشد صدای غرش امواج و هیاهوی مردم در هم آمیخت.تقریبا به وضوح احساس می کردم که یک قدم بیشتر تا واقعیت فاصله ندارم.زیر لب گفتم:((زمان هیچ است،مکان هیچ است.))ولی این هیچ پس زمینه دنیاست.پس دنیا چیست؟ماده است؟روح است؟مغناطیس یا جاذبه است؟وزندگی چیست؟رنج چیست؟آگاهی چیست؟منشاءهستی کدام است؟واقعیت مادی است با ویژگیهای بی شمار؟ماورایی است؟جزمی است؟ناخودآگاه است؟به این نتیجه رسیدم که فعلا نمی توانم تصمیمی بگیرم.شاید شب،موقع خواب.
( کتاب یک مهمانی یک رقص) (داستان کوتاه یک روز در جزیره کانی)(ایزاک باشویس سینگر)

No comments:

Post a Comment