لورا به طور رسمی از یادها فراموش می شد.کافی بود چند سال بگذرد تا تصور شود اصلا وجود نداشته است .به خود گفتم نباید سوگند به سکوت می خوردم.چی می خواستم؟نه چیز زیادی.فقط نوعی یاد بود.اما وقتی به یک یادبودفکر می کنید چه چیزی است به غیر از زخمهایی که تحمل کردید.تحمل کردید و آزرده شدید.
برای این که فراموشم نکنید.مرا به یاد آورید.ما دستهای قاصرمان را به سویش دراز می کنیم.به سوی فریادهای ارواح تشنه.
متوجه شده ام که هیچ چیز سخت تر ازدرک آدمهای مرده نیست،اما هیچ چیز خطرناک تر ازندیده گرفتنشان هم نیست.
(کتاب آدمکش کور) (مارگارت اتوود)

No comments:
Post a Comment