Wednesday, December 31, 2014

همراه خاموش


دیده شود حال من ...

 




ز آرمیدگی ظاهرم فریب
                      مخور
    اگر چه ساکن شهرم دلم
                        بیابانیست.
                               (صائب)   

دیده شود حال من...

فروشندگان گذشت
آنان که بدی را به نام نیکی از یاد برده اند
آنان که در سینه دل ندارند
گذشت را به ما توصیه می کنند
آنان نیازمند تبهکارانند
می پندارند که برای ساختن یک جهان
همه چیز لازم است
        *
بشنوید ، به صدای بلند موعظه می کنند
کسی را شهامت آن نیست که به سکوت وادارشان کند
حق به جانب ایشان است
بشنوید ، بازتاب صدای دیروز را بشنوید.
        *
از میل به کین خواهی بی گناه     
 سنگی گرانبهاتر نیست
از بامداد ذلت خائنان
آسمانی درخشانتر نیست

در زمین راه رستگاری نیست
تا در بخشش به روی دژخیمان باز است.
                                   (پل الوار)

کلمات

 



همه چیز را به عشق بده!
و با این وصف یک پند را بشنو.
یک کلام هست که باید در دل خود از هر کلامی عزیزترش داری،
یک تپش دل هست که باید از هر تپشی بیشتر گوش بدان دهی،
خودت را امروز، فردا ،و همیشه در برابر آن کس که محبوب توست آزاد نگاهدار. 

                 (رالف والدو امرسون)


کلمات

زنانی که بسیار رنج می برند بیش از همه موهایشان می میرد،رنگ تیره و غم انگیز و کدر به خود می گیرد،زنان خوشبخت دارای موهایی زنده و براق هستند،رنج وغصه این درخشندگی را می کشد،کمکم موها مات و مرده  ،مانند پارچه پشمی می شوند.
اینها را ادی تال با خودمی گفت،چشمان خود را در ایینه نگریست،نگاه مال او نبود،زنانی که رنج می برند حالت چشمانشاننیز تغییر می کند ونگاهشان ثابت و تیره می شود چشمان اینگونه زنان به زمینی می ماند که گلهایشان خشک و مرده و یخ زده باشند.
آقای پوپسکو آیا می دانید وطن زن کجاست؟
وطن زن جوانی اوست و من وطنم یعنی جوانیم را از دست داده ام و دیگر هرگز آن را نخواهم یافت من بی خانمان شده ام.
در اینجا می مانم ودر تبعید می میرم،زیرا پیری برای زن تبعید به شمار می آید و هر زنی که پیر می شود از جامعه تبعید می شود.وقتی جوانی گذشت دیگر نمی توان به جز تلخی تبعید چیزی چشید.
 (کتاب دومین شانس) (کنستانتین ویرژیل گئورگیو)

کلمات

 


از خود پرسید:چه چیزی باعث شد بگویم:"ما در حمایت قدرتهای ناپیدایی قرار داریم."
این ناراستی که به میان راستیها لغزیده بود، خشمش رابرانگیخت و دلگیرش ساخت.با ذهن خویش همیشه این واقعیت را دریافته بودکه عقل ونظم وعدالتی در کار نیست وجز رنج ومرگ تهیدستان هیچ نیست.خیانتی پست تر از این از دنیا ساخته نبود.این را می دانست.هیچ گونه شادی دوام نمی آورد.این را می دانست.

                     (کتاب به سوی فانوس دریایی) (ویرجینیا وولف)

کلمات

 


یازده ساله بودم که آموختم انسان قربانی سرنوشت و اتفاق نیست،بلکه بیشتر از هر چیز اسیرهوسهای خویشتن است و گاه،اگر احتیاط نکند فدای هواهای دوستانش.

وقتی می ترسی کاری رو انجام بدی می دونی زنده ای، ولی اگر به خاطر ترس کاری رو بکنی، کارت تمومه و مردی.

                                  ( ویلیام فاکنر)
                            

کلمات

 


کمدی بزرگ ریاکاری انسان هرگز پایان نمی گیرد؛ 
از هیچ طرف.و چه خوشت بیاید؛ چه نیاید جالبترین 
نمایش است.
آدمهای کلاهبردار و شیاد بر دنیا حکومت می کنند؛ 
قدرت دست اوباش است.
چرا؟ برای آن که اشتهای آنها از ما بیشتر است؛ برای 
آن که می دانند چه می خواهند.زیرا آنها بیش از ما به 
زندگی معتقدند.

                     (پل استر)
                                             

کلمات

مرد لال پیشانی اش را با دستمال تا شده ی تمیزی پاک کرد.
.....
(اما سوال من اینه.وقتی یکی می دونه ولی نمی تونه به دیگران حالی کنه؛چی کار می کنه؟)
مست کنم ، ها ؟اما گوش کن !به هر جا که نگاه میکنی نامردیه و فساده. این اتاق ، این بطری،این میوه های توی سبد، همه محصولات سود و زیانن. آدم بدون این که تسلیم این نامردی بشه نمی تونه زنده بمونه. در ازای هر لقمه ای که می خوریم و هر چیزی که تنمونه یکی داره تا سر حد مرگ جون میکنه و انگار هیچ کس این مسئله رو نمی دونه. همه کور ، کر واحمق وخنگ و نامرد شدن.

            (کتاب قلب شکارچی تنها) (کارسن مک کالرز)

Tuesday, December 30, 2014

همراه خاموش


دیده شود حال من...




دلم می خواست کسی درحوالی احوال من نبود،
دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است.

من از پلک گشوده ی این پنجره ها می ترسم
باید بروم جایی دور
باید جایی دور بروم...
                             (سید علی صالحی)


دیده شود حال من...

دیوانگان خسته بین،
از بند هستی رسته بین،
در بی دلی ، دل بسته بین
                              کین دل بود دام بلا*

  دور مرو؛ سفر مجو،پیش تواست ماه تو
نعره مزن که 
              زیر لب می شنود دعای تو*

آه بزن که آه تو
                 راه کند سوی خدا*

تو دو دیده فرو بندی و گویی:
روز روشن کو؟
زند خورشید بر چشمت
که اینک من ،
              تو در بگشا*
دستم بهل،
           دل را ببین،
                         رنجم برون قاعده است*
                                              (مولوی)
              

کلمات


امیلی گفت: (درست در بغلی  شماره ده جایی است که خانواده ی پمبرتون زندگی می کردند . وقتی مادر مارتین زنده بود.ما تمام روز از هر دو خانه به بیرون و داخل خانه ها می دویدیم میان دو خانه هیچ فرقی نمی گذاشتیم. این باغ میدان بازی ما بود.)
پس اینجا آغاز بهشت بود.می توانستم به بیرون نگاه کنم و امیلی و مارتین  او را مجسم کنم که جان های خرد سالشان پر و بال می گرفت و صداهایشان از بام تا شام در این باغ همچون نوای پرندگان همیشگی بود...و به وضعیت بهترکودکی فکر کنم ، هنگامی که عشق بی آنکه بدانی اسمش چیست ، زیسته می شود. آیا عشقی که بعدها می آید قوی تر است؟ آیا آدم بالغی هست که حسرت آن را به دل نداشته باشد؟

                                    (کتاب آب کردن) (ای.ال.دکتروف)

کلمات

...ارزشهایی واقعا انسانی ، نظیر عزت نفس ، برادری ، بخشندگی ،که به زندگی طعمی منحصر به فرد و یگانه می بخشد . تا زمانی که مدام برای خودمان نیازهای جدید بتراشیم ،سرخوردگیها را افزایش خواهیم داد.
انحطاط از چه وقت آغاز شد ؟ از روزی که علم را بر حکمت ،ونفع وفایده را بر زیبایی ترجیح دادیم. منشاء همه اینها ظهور رنسانس ؛ خرد گرایی ؛ سرمایه داری و علم باوری بود. خب حالا که به اینجا رسیده ایم چه باید کرد ؟
باید سعی کنیم که حکمت و عشق به زیبایی را در وجودمان ودر محیط اطرافمان حیات دوباره ببخشیم فقط یک انقلاب معنوی و نه اجتماعی یا سیاسی یا صنعتی ؛ می تواند حقیقت گمشده موجودیت انسانی را به ما بازگرداند. دستکم در حد خودمان می توانیم در راه این دگرگونی تلاش کنیم .از این طریق علیرغم پوچی و آشفتگی دنیایی که در آن گرفتار شده ایم ؛به شادمانی دست یابیم.

                                  (کتاب تصاویر زیبا) (سیمون دوبوار)
    

کلمات

...
یکی از مامورین مرا با آسانسور پایین برد و در پیاده رو به رود جاری زندگی سپرد.شاید پنجاه قدمی راه رفتم و بعد ایستادم.
خشکم زد.
چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس گناه نبود.یاد گرفته بودم هیچ وقت احساس گناه نکنم.
چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس ترسناک خسران نبود . یاد گرفته بودم هیچ وقت حسرت چیزی را نخورم.
چیزی که باعث شد خشکم بزند نفرت از مرگ نبود.یاد گرفته بودم مرگ را به دیده ی دوست نگاه کنم.
چیزی که باعث شد خشکم بزند خشم عمیق نسبت به بی عدالتی نبود.یاد گرفته بودم پیدا کردن نیم تاج الماس در جوی خیابان منطقی تر از انتظار پاداش و مجازات متناسب باخدمت و خیانت است.
چیزی که باعث شده بود خشکم بزند این نبود که هیچ کس دوستم نداشت .یاد گرفته بودم بی عشق سر کنم.
چیزی که باعث شد خشکم بزند تصور ظالم بودن خداوند نبود.یاد گرفته بودم هرگز از خداوند انتظاری نداشه باشم.
چیزی که باعث شده بود خشکم بزند این بود که در آن لحظه مطلقا هیچ دلیل وانگیزه ای نداشتم که به کدام سمت بروم.آنچه در این سالیان دراز بیهودگی ومرگ ، مرا به پیش رانده بود کنجکاوی بود.
اما اکنون آن نیز فرو نشسته و خموشی گرفته بود....

                                                                   (کتاب شب مادر) (کورت ونه گات) 

کلمات

انگار این روزها کتابهای مورد علاقه ی من و عمو آلکس منسوخ شده اند.آن کتابها جعبه هایی دارای لولا و بدون قفل بودند که برصفحاتشان لکه هایی با جوهر حک شده بود. نوه های من کتابهایی را می خوانند که واژگانش بر صفحه ی مونیتور نقش می بندد.
لطفا لطفا لطفا فقط یک دقیقه صبر کنید.
کتابها در آغاز پیدایششان وسیله هایی بسیار مفید برای نگهداری یا انتقال زبان بودند. آن کتابها را از مواد موجود در جنگلها ودشتها و حیوانات می ساختند و ارزشی همانند آخرین معجزه های دره ی سیلیکون داشتند. اما بر حسب اتفاق و نه با محاسباتی فریبکارانه به خاطر وزن و شکلشان و همچنین مقاومت دوست داشتنی شان در برابر تغییر باعث شدند دستها و چشمان ما و همچنین فکر و جانمان لذتی معنوی را تجربه کند و من برای نوه هایم که از درک این لذت معنوی محرومند بسیار متاسفم.

                   (کتاب زمان لرزه) کورت ونه گات)

همراه خاموش



Monday, December 29, 2014

دیده شود حال من...

 



تنها به تنهایی تو می اندیشم
کاش می آمدی روبروی روزی از روزگار ما ،
کاش می آمدی به باد می گفتی یک دقیقه آرام بگیر،
کنارپرچین خانه ی ما گلی گمنام
بعد چهارده بهار هنوز خواب همان پاییز کجمریز را میبیند.

آیا سزاوار نبود همه ی ما شبیه ترانه هایمان می زیستیم؟!

                               ( سید علی صالحی)

دیده شود حال من...

 
از ما مطلب خرد که آتش
                در جامه زدیم وجام بر سنگ .
                                       (خواجوی کرمانی)
همه تن آه آتش آلودیم
                 لیک در هیچ دل اثر نکنیم .
                                          (طالب آملی)

 تا خرمنت نسوزد ، تشویش ما ندانی .
                                          (سعدی)
                                                                          
مرغی است دلم ،بلند پرواز
               اما ز قضاش ، دام روزی است .
                                          ( خاقانی)

 دلم آنچنان ز جا شد که دگر به جا نیامد .
                                          ( محتشم)

کلمات

نیاز و محرومیت ، رنج را از بیرون ایجاد می کند ؛ در مقابل امنیت و رفاه بی حوصلگی را . بنابراین می بینیم که طبقات پایین جامعه به مبارزه ای مستمر علیه نیاز ؛ یعنی رنج و طبقه ثروتمند به مبارزه ای دایم و نومیدانه علیه بی حوصلگی مشغولند.

هر کس که تنهایی را دوست نمی دارد ؛ دوستدار آزادی هم نیست . زیرا فقط در تنهایی آزادیم. اجبار ؛ ملازم جدایی ناپذیر هر جمع است. هر جمعی از افراد خود می خواهد که از فردیت خود صرفنظر کنند و هر چه فردیت انسان با ارزش تر باشد چشم پوشی از آن به خاطر جمع دشوارتر است.

باید در گفتگو از هر گونه تذکر خیرخواهانه به منظوراصلاح دیگری خودداری کرد زیرا رنجاندن مردم آسان است اما اصلاح آنان اگر ناممکن نباشد دشوار است.

                   (در باب حکمت زندگی) (شوپنهاور)

کلمات

رنج را دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم که آموزگار خوبی است . ما عمرمان را با نابود کردن کسانی که به آنها نزدیک می شویم سپری می کنیم و به نوبه ی خود نابود می شویم ، رستگاری در این است که با حفظ هوشیاری ، شادمانی و ملایمتمان این نابودیها را پشت سر بگذاریم ، رستگاری در این است که اگر چه نابود ، اما زنده باشیم ، مانند پرنده ی شوخی در جنگلی آهکی . خداوندا ، هر روز ترانه ی روزانه ام را عطا بفرما.

کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ، ترسناک ترند. مقاومت در برابر آنها دشوارتر است و من کسی را نمیشناسم که بهتر از دوستان بتواند شما را به انجام کاری هدایت کند که درست بر خلاف میل شماست .
"عزیزم باید این نقش رابازی کنی. "نازنینم حتما باید به این قرار ملاقات بروی چنین پیشنهادی را نمی توان رد کرد.

                       (کتاب دیوانه وار ) (کریسنیان بوبن)

کلمات

(من یه چیزی بهت می گم ، فرنی. یه چیزی که خودم می دونم . فقط ناراحت نشو . چیز بدی نیس. اما اگه زندگی مذهبی می خوای باید بدونی همین الانش اصلا متوجه حتا یکی از اعمال مذهبی که داره تو این خونه انجام  میشه نیستی . تو حتا اون قدر شعور نداری کاسه ی سوپ متبرکی رو که کسی برات میاره بخوری- در واقع هر کاسه سوپی که بسی تو این دیوونه خونه به کسی میده متبرکه . پس بگو ببینم ، بگو ،رفیق. حتا اگه راه بیفتی تموم دنیا رو بگردی دنبال یه استاد - یه مرشد یا آدم مقدس- که بهت بگه چطور دعای مسیحو بخونی ، فایده ش برای تو چیه ؟ تو که کاسه سوپ متبرک جلوی دماغتو نمی بینی ؛چطور می خوای یه آدم واقعا مقدسو بشناسی ؟ بگو ببینم.) 

                  (کتاب فرنی و زویی) (جی.دی. سلینجر)

کلمات

من همان طوری می نویسم که حس می کنم...ازم خرده میگیرند که بد دهنم ؛ زبان بی ادبانه دارم. در این صورت این خرده را باید از رابله ؛ ویون ، بروگل و خیلی های دیگر هم گرفت...از بیرحمی و خشونت دایمی کتابهایم انتقاد می کنند... چه کنم ، این دنیا ذاتش را عوض کند ، من هم سبکم را عوض می کنم...

احساس و شور اگر با مقدار زیادی آنارشی همراه نباشد چندان ارزشی ندارد ، نه به خاطر اصول ، بلکه به این خاطر که در دنیای فاسدی زندگی می کنیم . متاسفانه همه ی روشنایی مال جاهای ممنوع است.


 تعهد عمیق سلین به انسان و دلسوزی بی پیرایه اش برای سرشت و سرنوشت اوست ، تا جایی که در این همه تلخی و بد بینی وشقاوتی که او درترسیم واقعیت به کار می برد تقریبا هیچ اثری از تحقیر نمی بینیم و حتی در سیاهترین تصویرهایی هم که از زندگی ارائه می کند اثری از نفرت از زندگی نیست.

                           (لویی فردینان سلین)

کلمات

 

ما در زندگی همه تنگاتنگ هم افتاده ایم ، فکر میکنم هنر اصلی ، هنر فاصله ها باشد ، زیاد نزدیک به هم می سوزیم ، زیاد دور ، یخ می زنیم . باید یاد بگیریم جای درست و دقیق را پیدا کنیم و همان جا بمانیم. این یاد گیری هم مانند بقیه ی چیزهایی که واقعا یاد می گیریم فقط با تجربه ای دردناک میسر است ، باید قیمتش را بپردازیم تا بفهمیم .

              (کتاب دیوانه وار) (کریستیان بوبن)

کلمات

 

همه ی زنها خود را متفاوت می دانند ، 
همه فکر می کنند که بعضی از چیزها 
ممکن نیست برایشان پیش بیاید و 
همه اشتباه می کنند . هیچ چیز از 
زندگی یکنواخت خسته کننده تر نیست 
:ضربه ها آدم را بیدار میکند .

      (کتاب وانهاده) (سیمون دبووار) 
                          

Sunday, December 28, 2014

دیده شود حال من...

 

آه دانستمت از چیست بدین خوی شده
بس که نایافته ای
سرد کار خودی افتاده و کم جوی شده
در بد وخوب جهان با غم می پیوندی
به تسلای دل غمزده ات
                 به همه چیز جهان میخندی.
                      
                                         (نیما)

دیده شود حال من...

 
روشنی خانه تویی        خانه بمگذارو مرو.


روی در دیوار کن تنهانشین 
       وز وجود خویش هم خلوت گزین.

در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری .
                        
دلا نزد کسی بنشین ، که اواز دل خبر دارد
        بزیر آن درختی رو ، که او گلهای تر دارد .

                                         (مولوی)

کلمات

کود کشتزارهای گمنام شدن این است سرنوشت واقعی سرباز واقعی !آه ، دوست من ! این دنیا هیچ چیزی نیست جز اقدام عظیمی برای این که همه را بی سیرت کند .تو جوانی. باید ازهر کدام ازاین لحظات فرزانگی به اندازه یک سال استفاده کنی .خوب گوش کن دوست من دیگر نگذار اعلام خطر همه ی دورویی ها و ریاکاریهای کشنده ی جامعه ما از کنار گوشت بگذرد ، مگر اینکه به خوبی  اهمیتش را درک کنی. اعلام خطر این است (همدردی با سرنوشت و وضعیت فقرا...)با شما هستم مردم بی چیز ، پس مانده های زندگی ،ای همیشه کتک خورده ها ، غرامت دهنده ها، عرق ریزها به شما اعلام خطر میکنم وقتی که بزرگان عالم عاشق چشم و ابروتان شدند معنی اش این است که می خواهند گوشتتان را در جنگ کباب کنند . علامتش این است...علامت واضحی است...همیشه با مهر وملایمت شروع میشود...

 (کتاب در انتهای شب)  (لویی فردیناند سلین)

کلمات

چیزی بسیار متفاوت از زندگی فلاکت بار در مهاجرت که ایرنا اکنون مدتها بود تجربه می کرد.اولیس در سرزمین کالیپسو واقعا زندگی شیرین  راحت و شادی داشت.وبا این حال بین آن زندگی شیرین در غربت و بازگشت پر خطر به وطن بازگشت را انتخاب کرد. به جای جستجوی پر شور ناشناخته(ماجرا)،قداست بخشیدن به شناخته شده(بازگشت)را انتخاب کرد.به جای پایان ناپذیر(زیراماجرا میل به تمام شدن ندارد)پایان پذیر را انتخاب کرد(زیراکه بازگشت آشتی با محدودیت زندگی است).

کسانی که زندگیشان را چونان کشتی شکستگان می بینند شروع به تعقیب آدمهای تقصیرکار می کنند.

 احساس مرده ای را داشت که بعد از بیست سال ازقبرش بیرون می آید وبه دنیا برمی گردد: پای کم جرئتی را که عادت راه رفتن را از دست داده برزمین می گذارد ،دنیایی را که در آن می زیسته به زحمت باز می شناسد،اما پایش مدام به آنچه از زندگی اش باقی مانده 
گیر می کند.

                                           (کتاب بی خبری) (میلان کوندرا)
                    

کلمات

 

می ترسد خوابش نبرد پیشتر یک قرص خواب آور خورد چرت زد و نیمه شب بیدار شد دو قرص دیگر خورد بعد ازسر نومیدی با نگرانی رادیوی کوچک کنار بالشش را روشن کرد می خواهد دوباره خوابش ببرد و می خواهد صدایی انسانی ،گفتگویی را بشنود که فکرش را مشغول کند به مکان دیگری ببردش ،آرامش کند و بخواباندش ؛ایستگاهها را عوض می کند اما از همه جا فقط موسیقی پخش می شود. موسیقی گندابه ، گوشه هایی از راک ، جاز و اپرا و این دنیایی است که در آن با هیچ کس نمی تواند حرف بزند چون همه دارند آواز می خوانند و هوار می کشند دنیایی است که در آن هیچ کس با او حرف نمی زند چون همه دارند بالا و پایین می پرند و می رقصند.

                           (کتاب بی خبری) (میلان کوندرا)  

دیده شود حال من...

دیده شودحال من ار           چشم شود گوش شما

همچو کتابیست جهان      جامع احکام نهان
جان تو سر دفتر آن        فهم کن این مسئله را*
                                                                            
 بس سخن است در دلم
        بسته ام و نمی هلم* 

همه از عشق بر رسته
                   جگرها خسته
                          لب بسته                                                             
  ولی در گلشن جانشان ، شقایقهای تو در تو*
                                           
                                                  (مولوی) 
                                     

دیده شود حال من...

... پر پرواز ندارم
               اما 
دلی دارم و حسرت درناها.

و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماه تاب
                     پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی دیگر
           به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
                 به ساحلی دیگر
                                به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن ؛ خوشا رهایی ؛
خوشا اگر نه رها زیستن ؛ مردن به رهایی !

آه ؛ این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند.
                           (احمد شاملو)
                  ( قسمتی از شعر بلند شبانه)

کلمات

رادیو جویبار کوچکی بود که همه چیز با آن شروع شد.بعد ابزارهای فنی دیگری برای تولید وتکثیر و تقویت صدا از راه رسید ، وآن جویبار به رودخانه ای عظیم بدل شد .اگر در گذشته مردم از سرعشق به موسیقی گوش می دادند امروز موسیقی همه جا نعره می کشد و مدام بدون توجه به این که دلمان می خواهد آن را بشنویم یا نه ،از بلندگوها ؛اتومبیل ها ، رستورانها ،اتاقهای انتظار ،سالنهای ورزش و گوشیهای واکمن نعره می کشد ، موسیقی بازنویسی شده ، دوباره ساز بندی شده ، تلخیص شده و طولانی شده ، گوشه هایی از موسیقی راک ، جاز،اپرا ،انبوهی از همه چیز را چنان درهم آمیخته اند که دیگر نمی دانیم سازنده اش کیست(موسیقیی که به صدا تبدیل شده بی امضا و بی صاحب است) و آغاز و پایانش را نمی توانیم تشخیص بدهیم(موسیقیی که به صدا تبدیل شده قالب ندارد)موسیقی گندابه ای که موسیقی در آن دارد می میرد.
                                                               
                        (کتاب بی خبری) (میلان کوندرا )

       

کلمات

از آنجا که من در کودکی اغلب موقع غذا خوردن با تو بوده ام ،تعلیمات تو تا حدود زیادی مربوط می شد به آداب غذا خوردن .هر چه روی میز گذاشته می شد می بایست خورده شود ،ور اجع به خوبی یا بدی غذا نمی بایست حرفی به میان بیاید. اما خود تو بارها غذا را بد مزه میدانستی ، می گفتی ((گنداب))است می گفتی این الاغ یعنی آشپزمان خرابش کرده است.چون تو متناسب با اشتهای زیاد و علاقه ی خاصت به غذا همه چیز را سریع ، داغ و با لقمه های بزرگ می خوردی ، بچه ات هم می بایست در خوردن عجله کند. سر میز سکوت غم آوری داشتیم مگر وقتی که اخطار می کردی: (اول بخور بعد حرف بزن )یا (زود باش ، زود باش، زود باش) ویا(می بینی من مدتهاست غذایم را تمام کرده ام). استخوانها را نمی بایست گاز زد ، ولی تو چرا. سرکه را نباید هورت کشید  ، ولی تو چرا .می بایست مواظب باشیم که خرده های نان روی زمین نیفتد ولی دست آخر زیر پای تو از همه بیشتر ریخته بود.سر میز بایست فقط مشغول خوردن بود ولی تو ناخنهایت را می گرفتی یا تمیزشان می کردی مداد تیز می کردی با خلال دندان گوشهایت را پاک می کردی.تمنا دارم پدر این حرفها را بد نفهم.اینها جرییاتی بودند در واقع سرتاپا بی اهمیت ولی برای من خرد کننده می شدند که تو ، تویی که برای من از هر جهت یک انسان معیار بودی خودت به فرمانهایی که می دادی عمل نمی کردی...
                                                        (کتاب نامه به پدر) (فرانتس کافکا)

کلمات

 

برده نیستیم که مدام رنج بکشیم ، و بر پشت خمیده مان مدام ضربه های کوچک بی حساب بخورد . بره هم نیستیم که در پی چوپان برویم . آفریننده ایم ، ما هم چیزی ساخته ایم که به مجموعه ی بیشمار زمان گذشته می پیوندد .ما نیز وقتی کلاه بر سر می گذاریم و در را باز می کنیم ،نه در آشوب ، بلکه در جهانی گام می گذاریم که می توانیم به نیروی خود به اطاعتش واداریم و آن را به صورت بخشی از راه روشن و جاودانی در آوریم.
                                                               
                       
                                   ( کتاب موجها)  (ویرجینیا وولف)


دیده شود حال من...

 



دل گم کرده در                             
 این شهر نه من
 می جویم
هیچ کس نیست که 
مطلوب 
 مرا جویان نیست
            (سعدی)

Saturday, December 27, 2014

دیده شود حال من...

     در آغاز کلمه بود




مرا که خموشی مرهم است
کلام چیست
اگر نه پوشش شفاهی بر زخمهای عریان ؟

در این جهنم پر واژه
چه دیر دانستم
بهشت من خاموشی ست.
                               (ضیاء موحد)

دیده شود حال من...

 




در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من 
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبایی گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند.
                             (فروغ فرخزاد)

کلمات

من اینجا به دنیا آمده ام روی این کشتی . ودنیا راهش به اینجا می افتاد اما هر بار فقط دوهزار نفر . از هوسها هم بگویی آن هم بود اما آن قدر که میان سرو ته کشتی جا می شد.خوب حالا به دلخواه خودت می نواختی روی صفحه کلیدی که بی پایان نبود .
این چیزی بود که من فهمیدم . زمین کشتی ای است که برای من بیش از اندازه بزرگ است ،سفری است بیش ازاندازه دور ودراز،زنی است بیش از اندازه زیبا ،عطری است بیش از اندازه تند ،آهنگی است که من نمی توانم بزنم.ببخشید ، اما من پیاده نمی شوم .اجازه بدهید برگردم .

                  ( کتاب نووه چنتو) (الساندرو باریکو)

کلمات

وای چه می شود که حتی طلا هم زنگار می گیرد ؟من بایدبه دانش آموزان کلاس دوازدهم الفم این عبارت از مرثیه ی  آرمیا را به عنوان موضوع انشاء بدهم .یا تنها واژه ی وای .  
وای، وای نه ، وای چی رابه عنوان موضوع انشاء بدهم . هر چه نظرتان می رسد درباره ی وای خدا ،وای و هر فریاد درد دیگر بنویسید .درباره ی آن وای که از تعجب و از خشم بر زبان می آید .درباره ی آن وای که کلایست گفته ویا توماس مان با طنز بیان کرده.درباره ی آن وای که کودکی از نهاد سر می دهد و یا پیر فرتوتی از ته دل بر لب می آورد .چه تفاوتی میان آن وای وجود دارد که هنگام غروبی دل انگیز بر زبان می آید و آن وای که در برابر اقیانوس گفته می شود ؟ یا آن وای در ترانه ی(وای من او را گم کرده ام...)یا آن وای که در سیاست گفته می شود :
(وای همکار عزیز بارتسل...)یادتان آن وای را که در پیامهای بازرگانی گفته می شود ، نرود:(وای چه خوب شما هم با پریل رختهایتان را می شویید؟)یا آن وای که خانمها می گویند . یا وای  وای  وای که تنها شربام می داند....

                                                              (کتاب بی حسی موضعی) (گونتر گراس)

کلمات

 

اپیکور می گوید :
که خدایان موجودند ، در فضای لایتناهی و بی پایان میان ستارگان از زندگی آرام و جاودانی برخوردارند . ولی عاقلتر از آنند که نگران امور موجودات کوچک و پستی چون انسان باشند . دنیا را نه خدایان ساخته اند و نه رهبری آن با ایشان است .چطور آن موجودات اپیکوری آسمانی می توانند چنین دنیای متوسط و عرصه ای چنین آمیخته از نظم و بی نظمی و زیبایی و رنج بسازند .اپیکور می افزاید : خودتان را با این فکر تسلا دهید که خدایان دورتر از آنند که به انسان بیش از خوبی ،بدی کنند.آنها نه می توانند نظاره گر شما باشند و نه می توانند کارتان را قضاوت کنند ونه می توانند به دوزخ بیندازند.
اما راجع به خدایان شیطانی ، این موجودات بدبخت زاییده کابوسهای ما هستند.

کلمات

 




کتاب وقتی باز است ذهنی است که حرف می زند ،
وقتی بسته است دوستی است به انتظار ،
وقتی فراموش می شود جانی است که می بخشاید ؛
وقتی نابود شود ؛ دلی است که می گرید .

                    (رابیند رانات تاگور)

کلمات

 


اگر می خواهی که باز هم دوستت بدارم
پس عشق و دلدادگی را به من برگردان
اگر بشود...!
فلق عمر مرا به شفق آن باز گردان .

خوب می بینم که آدمی دوبار می میرد ، پایان رزوگار دوست
داشتن و پایان محبوب بودن ، مرگیست تحمل ناپذیر که در برابر پایان زندگی چیزی نیست .

محققان بیهوده کوشیده اند باغ عدن را پیدا کنند ، بهشت آن جاست که منم .
                                (ولتر)

کلمات

وقتی ،
ترانه هایش نیمه نوشته ، کارهایش ناتمام ،
اتفاقی پیش خدا برگشت ،
که می داند پاهای مجروحش کدام کوره راه ها را طی کرد،
کدام فراز و نشیب های آسودگی یا رنج را فتح کرد ؟

امیدوارم خداوند به او لبخند زده و دستش را گرفته و گفته باشد:(مکتب گریز بیچاره ، ابله پرشور!
فهمیدن کتاب زندگی سخت است :
چرا نشد در مدرسه بمانی ؟)
               (شعری از چارلز هنسن تون پیداشده در دفتری از اموال چیک بنه تو)
  
                                                     
             (کتاب یک روز دیگر)(میچ آلبوم)


کلمات

 

من سرایدار فقیری ام ، تسلیم زندگی بی شکوهم ،هر روزدر عمق وجودم که کسی را درآن راه نیست ، به نا بهنجاری یک نظام خنده داربه آرامی می خندم .

تهی دستی درو گر قهاری است:این دروگرهمه توانایی هایمان را در برقراری ارتباط با دیگری درو می کند و ما را تخلیه شده وشسته شده از احساسات به جا می گذارد تا بتوانیم تمام سیاهی های زمان حال را تحمل کنیم .

کتاب ظرافت جوجه تیغی) (موریل باربری)

دیده شود حال من...

 



از روز دلم به
 وحشت 
از شب به
 هراس
وز بود و نبود 
خویشتن
بیزارم . 
      (اخوان)

دیده شود حال من...

غروب در خاطره می ماند
و پرنده ها می میرند
زمستان پر از خطهای باران
پنجره ها تصویر درختان خشک در شیشه های شان
            +
سکوت ترانه
وخیابانهای مه گرفته ی قلب
دخترک را بیدار نمی کنند
           +
سلسله های تاریخ را
در خطوط غم زده ی صورتم دنبال می کنم
و خود رادر گوشه های دور دست زمستان
                                       می یابم
فصلهای گذشته خاطره و غروب
همه جا دنبالم هستند
یاد معطر و مرطوب اطلسی
سپیدی پیراهنم را رنگ می زند
برگهای خشک
دود سیگار
وقطره های اشک
نگاهم را می پوشاند
          +
او رفته است
و من در اتاق زمستانی
کنار بخاری دود گرفته ی قدیمی
به سفرهای دور می اندیشم.
                       (کامیار شاپور)