Tuesday, December 30, 2014

کلمات


امیلی گفت: (درست در بغلی  شماره ده جایی است که خانواده ی پمبرتون زندگی می کردند . وقتی مادر مارتین زنده بود.ما تمام روز از هر دو خانه به بیرون و داخل خانه ها می دویدیم میان دو خانه هیچ فرقی نمی گذاشتیم. این باغ میدان بازی ما بود.)
پس اینجا آغاز بهشت بود.می توانستم به بیرون نگاه کنم و امیلی و مارتین  او را مجسم کنم که جان های خرد سالشان پر و بال می گرفت و صداهایشان از بام تا شام در این باغ همچون نوای پرندگان همیشگی بود...و به وضعیت بهترکودکی فکر کنم ، هنگامی که عشق بی آنکه بدانی اسمش چیست ، زیسته می شود. آیا عشقی که بعدها می آید قوی تر است؟ آیا آدم بالغی هست که حسرت آن را به دل نداشته باشد؟

                                    (کتاب آب کردن) (ای.ال.دکتروف)

No comments:

Post a Comment