می ترسد خوابش نبرد پیشتر یک قرص خواب آور خورد چرت زد و
نیمه شب بیدار شد دو قرص دیگر خورد بعد ازسر نومیدی با نگرانی رادیوی کوچک
کنار بالشش را روشن کرد می خواهد دوباره خوابش ببرد و می خواهد صدایی
انسانی ،گفتگویی را بشنود که فکرش را مشغول کند به مکان دیگری ببردش ،آرامش
کند و بخواباندش ؛ایستگاهها را عوض می کند اما از همه جا فقط موسیقی پخش
می شود. موسیقی گندابه ، گوشه هایی از راک ، جاز و اپرا و این دنیایی است
که در آن با هیچ کس نمی تواند حرف بزند چون همه دارند آواز می خوانند و
هوار می کشند دنیایی است که در آن هیچ کس با او حرف نمی زند چون همه دارند
بالا و پایین می پرند و می رقصند.
(کتاب بی خبری) (میلان کوندرا)

No comments:
Post a Comment