Sunday, December 28, 2014

کلمات

 

می ترسد خوابش نبرد پیشتر یک قرص خواب آور خورد چرت زد و نیمه شب بیدار شد دو قرص دیگر خورد بعد ازسر نومیدی با نگرانی رادیوی کوچک کنار بالشش را روشن کرد می خواهد دوباره خوابش ببرد و می خواهد صدایی انسانی ،گفتگویی را بشنود که فکرش را مشغول کند به مکان دیگری ببردش ،آرامش کند و بخواباندش ؛ایستگاهها را عوض می کند اما از همه جا فقط موسیقی پخش می شود. موسیقی گندابه ، گوشه هایی از راک ، جاز و اپرا و این دنیایی است که در آن با هیچ کس نمی تواند حرف بزند چون همه دارند آواز می خوانند و هوار می کشند دنیایی است که در آن هیچ کس با او حرف نمی زند چون همه دارند بالا و پایین می پرند و می رقصند.

                           (کتاب بی خبری) (میلان کوندرا)  

No comments:

Post a Comment