Saturday, December 27, 2014

کلمات

به شانسل نگاه می کردم که از سوی آلمانها محکوم به مرگ شده بود و درآخرین لحظه اورا بایکی از افراد زندانی خودشان نزد ما معاوضه کرده بودند .ولانبر که پدرش نامزد اور ا لو داده بود و ونسان که دوازده چریک را به دست خودش کشته بود با این گذشته چنان دردناک و چنان کوتاه و آینده نا مشخصشان چه می خواستند بکنند ؟آیا من می توانم کمکشان کنم؟کمک کردن پیشه من است می توانم روی کاناپه ای درازاشان کنم و آنها را وادارم خواب و خیالها شان را برایم تعریف کنند ولی نمی توانم رزا را از نو زنده کنم و نه دوازده چریکی را که ونسان به دست خودش از پا درآورده حتی نمی توانم گذشته اشان را خنثی کنم پس چه آینده ای می توانم به آنها عرضه کنم؟ترس ها راریشه کن می کنم رویاها را تخفیف می دهم از هوس ها می کاهم تطبیق می دهم تطبیق می دهم ولی آنها را با چه چیزی باید تطبیق بدهم؟دیگر دوروبرم هیچ چیزی را نمی بینم که بتواند دوام بیاورد.
                                                             
                   (کتاب ماندارن ها)(سیمون دو بوار)

No comments:

Post a Comment