Friday, January 30, 2015
Wednesday, January 28, 2015
دیده شود حال من...
از شعر دیدار در شب
وچهره ی شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت
"حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
آیا چگونه می شود از من ترسید؟
من ، من که هیچگاه،
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام.
وعشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی قبرستان
موشی بنام مرگ جویده است."
(فروغ)
(فروغ)
کلمات
در اثر زیرو رو کردن خاطرات از خودمان می پرسیدیم که تا آن موقع از آن همه چه مانده است...از آن چیزهایی که باهم شناخته بودیم...از خودمان می پرسیدیم سر مالی چه آمده ،سر آن مالی خوب ما...لولارا دلم می خواست فراموش کنم ولی با وجود این دلم می خواست از همه شان خبری بشنوم حتی از موزین کوچولو که حالا جایی همین نزدیکی ها در پاریس خانه داشت...در واقع همین کنار...ولی هر جور اقدامی برای خبر گرفتن از موزین دنگ و فنگ زیادی لازم داشت...کلی آدم بود که اسم هاشان ،عادت هاشان،و نشانی هاشان را گم کرده بودم و مهربانی شان و حتی لبخندشان بعد از این همه سال نگرانی وگرسنگی یقینا مثل پنیر مانده تغییر شکل داده بود...خاطرات هم پیرو جوان دارند...همینکه به حال خود ولشان می کنی به اشباح چندش آوری تبدیل می شوند که ازشان غرور و دروغ و خودخواهی می بارد...مثل سیب میگندند...به همین حال از جوانی مان حرف می زدیم و آهسته مزمزه اش می کردیم...
(کتاب درانتهای شب) (لویی فردینان سلین)
Tuesday, January 27, 2015
دیده شود حال من...
بی
یک وهمی ،یک اتفاق،یک چیزی...!
رهگذران خاموش بی گفتگو
چراغهای شکسته ،چشم ها،دستمالها
دیوارهای بی دریچه
بادهای بی روبه رو
پیاده روهای بی کنج وپیچ تا هر کجا
وعصر...
عصر عجیب قدم های بی مقصد ما
که پیدا نیست لنگیدن زندگی
از کفشهای تنگ این گریختن غمگین است
یا کار ما
یک جایی
در شمارش این ثا نیه های بی صبور می لنگد!
(سید علی صالحی)
کلمات
...اما من یک خواننده ام : من درون چشم اندازی آماده و شکل یافته سفر می کنم.واین سفر بی انتهاست.در این چشم انداز،درخت،سنگ،باد و شاخه توصیف شده اند و حسرت عشق در سایه سار شاخه.آن چه به من ربط دارد و به نظرم هیچ خوشبختی بالاتراز آن نیست،چیزی نیست جز این که ساعاتی از روز را در زمان انسانی بتوانم سپری کنم،چون غیر از این در زمان به روی من بسته می ماند. زندگی آدمی این قدر طولانی نیست تا آن را بطور کامل بشناسد.دوست دارم جمله ی کوتاهی از بورخس را یادآور شوم : هر کتابخانه دری است در زمان.
(کتاب خانه کاغذی) (کارلوس ماریا دومینگس)
کلمات
ناشناس: عجب احتمالا سیزده سالت بود-سیزده سال از این زندگی-وقتی فهمیدی که پدرت هم می تونه اشتباه کنه...وحتی وقتی که می دونست داره اشتباه می کنه،روی اشتباهش پافشاری می کرد و اون چیزی که تو همیشه فکر می کردی حرف حقه فقط سوءنیت یه ابله بود.وتو فهمیدی که اون چقدر ضعف داره می تونه بزدل باشه از بعضی کارها وحشت داشته باشه از همسایه هاش از زنش بترسه...و متوجه شدی که اصول اخلاقیش شاید وحی منزل نباشن-مثل خورشیدی که می دونیم پشت ابرهاست-شاید فقط اصول خودش باشن مثل دمپایی های کهنه اش اصولی بین اصول دیگه:واژه های ناچیزی که با سماجت تکرار می کنه و فکر می کنه که با تکرارشون می تونه به اون ها قدرت بی چون و چرای حقیقت رو اعطا کنه.و متوجه شدی که پدرت داره پیر میشه که بازوهاش دارن شل میشن پوستش چروک می خوره کمرش خم میشه و حتی افکارش داره کورمال کورمال جلو میره.یک روز اومد که فهمیدی پدرت تنها یک انسانه.
فروید: اون روزی بود که بزرگ شدم.
ناشناس: واقعا؟اون روزی بود که بچه تر از یک بچه به خدا پناه آوردی. فروید تو خواستی ایمان بیاری چون از عاشق شدن ناامید شدی.تو خواستی پدر طبیعیت رو با یک پدر ماوراالطبیعی عوض کنی. خواستی اون رو توی ابرها بذاری.
(کتاب مهمان ناخوانده) (اریک امانوئل اشمیت)
Monday, January 26, 2015
دیده شود حال من...
با یاد رفتگان خواندیم
بی دوستان رفته و
یاران درگذشته
-تنها ماندیم
گفتیم،
اندوه بر نشسته به دل را
با استعاره هایی
با اهل راز گوییم
دیدیم
دیگر به غیر آینه یاری
نمانده است
تا راز باز گوییم
اندوه بر نشسته به دل را
با اهل راز گوئیم
یاران رفته ، رفتند
فردا که آینه تنها می ماند
بی ما می ماند
آیا کدام تصویر
قاب ای آینه را پر خواهد کرد.
(حمید مصدق)
دیده شود حال من...
...حالا چمدانت را بردار
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و
هفت رود وهفت خاطره برمی گردیم.
آنجا تمام پریان پرده پوش
در خواب نی لبکهای پر خاطره ترانه می خوانند؛
آنجا خواب هم هست ، اما بلند
دیوار هم هست ، اما کوتاه
فاصله هم هست ، اما نزدیک ، نزدیک
نزدیکتر بیا
می خواهم ببوسمت!
(سید علی صالحی)
کلمات
آن پایین توی کمد یک کتاب قدیمی هست یک راهنمای سفر به آفریقا یا آمریکا.از آن کتاب می شود برای خواندن استفاده کرد.حتی چند تاعکس هم دارد.باید یک طوری علاقه اش را جلب کرد.چرا که اگر دلش هم نخواهد از دست من و تو کاری ساخته نیست.همین که امکانش فراهم آمد به فرزندی قبولش می کنم.مسلما اول بدون آن که متوجه شود درباره ی پدر و مادرش تحقیق خواهم کرد،ولی کویا این کار چندان ساده نیست یک عالمه تشریفات و دوندگی اداری لازم است تا آدمی مثل تو سر پیری صاحب بچه شود.در این زمینه آلمانیها کار خودشان را کرده اند و روسها هم کار خودشان را خواهند کرد.راستی سهم کدامشان بیشتر است؟به لینا خواهم گفت که دیگر قصه و افسانه بس است.دیگر فقط از شاهزاده وزن جادوگر،ازمرد ساحر و راهزن صحبت به میان نخواهد آمد.واقعیت چیز دیگریست.
تو دیگر به اندازه ی کافی بزرگ شده ای.به این می گویند الف.حتما خواهد پرسیدالف یعنی چه؟حتما می خواهد بداند الف به چه دردی می خورد.دخترک طبیعت واقع بینانه ای دارد.در سن و سال اوپرسیدن نیمی از زندگی به حساب می آید.احتمالا دوران سختی در پیش است.اودر مقام بچه هشت ساله است و تو در مقام پدر فقط دو سال داری.
(کتاب یعقوب کذاب) (یورک بکر)
کلمات
کلود در حالی که لب هایش را به هم می فشرد،دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و به دوستش که پشت به اوداشت نگاه می کرد.این موسیقی گویی قسمتی از احساسات سردرگم کلود بود.او بین ستایشی بی حدو حصر و حسادتی سخت و تلخ درگیر بود.چه احساسی دارد که آدم بتواند کاری را به این خوبی انجام بدهد و دستانش قادر باشند چنین ظرافت و ریزه کاری و قدرتی را نشان دهند؟اگر به او هم یک کاری یاد داده بودند امشب این جا مثل یک تکه چوب خشک بین این آدمهای زنده نمی نشست.احساس کردکه می شد از او یک مرد ساخت اما هیچ کس به خودش این زحمت را نداده بود که این کار را بکند،زبان بسته،پابسته،و دست بسته بزرگ شده بود اگر کسی مثل توله خرس یا گوساله به دنیا بیاید در تمام طول زندگی اش فقط می تواند لگد بزند و پنجه بکشد وهمه چیز رابه هم بریزد،بشکند و خراب کند.
(کتاب یکی از ما) (ویلا کاتر)
Saturday, January 24, 2015
کلمات
من از خودم می پرسم چرا حقیقت باید ساده باشد.تجربه من کاملا خلاف این را به من یاد داده است،حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست و اگر چیزی بیش از حدواضح و آشکار به نظر رسد اگر عملی به ظاهر از منطق ساده ای پیروی کند معمولا انگیزه های پیچیده ای پشت سر آن هست.یک مثال ساده.افرادی که به انجمن های خیریه کمک می کنند بهتر و بخشنده تر از افرادی که چنین نیستند به شمار میآیند.این برداشت ساده انگارانه را من به هیچ می گیرم.هرکسی می داند که آدم نمی تواند مسائل یک گدا(یک گدای درست و حسابی)را با یک پول سیاه یا تکه ای نان حل کند.تنها کاری که می کند حل مسائل روانشناختی فردی است که شهرت و آرامش روح خود را در ازای تقریبا هیچ خریداری می کند.پیش خودتان داوری کنیدکه آدمهاچقد ر خسیس می شوند وقتی میل ندارند بیش از چند سنت در روز برای تامین آرامش روح خود و دستیابی به -
احساس خودستایی از نیکو کاری خویش خرج کنند. چه خلوص روحی و چه شجاعتی لازم است که آدم بار بینوایی و درماندگی انسان را بدون این روش ریاکارانه و خست آمیز به دوش بکشد
(کتاب تونل) (ارنستو ساباتو)
کلمات
کامی هرگز همسروخانه وکودکانی از خود نخواهد داشت.تنها یک سنگ,سنگی که نمودار تداوم ناممکن بودن خوشبختی آن دو با هم است.
در کارگاه بزرگ را بست.شب را در خانه شماره13بلوار ایتالی به سر برد.در پرتو شمع کلوتو را به دنیا آورد.زن سرایدار که از سرو صدا بیدار شده بود یقین کرد که در این خانهسرو کارش با یک دیوانه است.زن دیوانه ای به نام کامی کلودل!آتش روشن می کند گل را ورز می دهد,جادوگر است.تمام شب در جنب و جوش بود؛آنجا؛پشت پنجره ها، من دیدمش...
آن شب کامی به انتهای دوزخ خود رسیده بود.کلوتو از دالانهای پیچ در پیچ جنون ،قد برافراشته بود.
(کتاب یک زن ) (آن دلبه)
Thursday, January 22, 2015
دیده شود حال من...
ماندن به ناگزیر و
به ناگزیری
که روتاتیف ها
چه گونه
بزرگترین دروغ ها را
به لقمه هایی بس کوچک
مبدل می کنند.
و دم فرو بستن-آری -
به هنگامی که سکوت
تنها
نشانه ی قبول است و رضایت.
دریغا که فقر
چه به آسانی
احتضار فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا وپذیرش.
(احمد شاملو)
کلمات
در عرض چند سال یک زمین بایر به منطقه ای پراز هتل و آپارتمان و رستوران و سوپرمارکت و بانک تبدیل شده بودچراغهای خیابانها وتابلوهای نئون ،ستاره های آسمان را از جلوه می انداختند.حتی نیمه شب ماشینها باسرعت در رفت و آمد بودنداین همه آدم سپیده نزده با عجله کجا می رفتند؟یعنی هیچ وقت نمی خوابیدند؟چه جور نیرویی آنها را به پیش می راند؟((خب،این دنیادیگر جای من نیست.آدم که سنش از هشتاد گذشت دیگر با جنازه فرقی ندارد.))
دستش را روی نرده گذاشت و سعی کرد خواب امشبش را به خاطر بیاورد.همین قدر یادش آمد که همه آدمهای توی این خواب حالامرده بودند-چه زنها و چه مردها.بی تردیدخوابها مرگ را به رسمیت نمی شناسند.در خوابهایش هر سه زنش هنوز زنده بودندهمینطور پسرش بیل و دخترش سیلویا.نیویورک شهر زادگاهش در لهستان و میامی بیچ بخ هم آمیخته بودند خودش هاری یا هرشل هم بزرگسال بود و هم پسربچه ای دبستانی.
یک لحظه چشمهایش رابست.چرا نمی توانست خوابهایش را به خاطر بیاورد؟اتفاقهای هفتادوپنج سال پیش را باتمام جزییات به یاد میآورد ولی خوابهای امشب مثل کف روی آب محو می شدند.بعد از آنکه کمی تلاش کرد مطمئن شد که هیچ اثری از آنها در ذهنش باقی نمانده.هنوز آدم را توی گور نگذاشته یک سوم عمرش مرده بود.
(داستان کوتاه عشق پیری) (ایزاک باشویس سینگر)
کلمات
... در نتیجه او مقصر است،تقصیر اوست مگرنه که هیچ کدام ما نمی تواندفکر از دست دادن آن یکی را بکند،مگر می توانستم به عشقش پاسخ ندهم.به او نیاز نداشته باشم.نیرویش را تحلیل نبرم.کش و قوس آمدنش را زیر فشار وزنم احساس نکنم تق و توق مفصلهای آرتروزی اش را،جزجزموهای خاکستری اش را که برقی می شوند جیرجیرساییده شدن و کشیده شدن و فشار را موقعی که بیش از توانش بار برمی دارد بیشتر ازآن که ممکن است بتواند بلند کند و به دوش می گیرد.تا نبینید باورتان نمی شود.مثل فراهای نفس گیر هودینی یاوالندهای پرنده.یکی از عالی ترین نمایشهای روی زمین.مادرم به خدایی ایمان دارد که خوبی اش به او اجازه نمی دهد بیشتر از توان آدمها بر سرشان مشکل بریزد .خدای رحیم و نجات دهنده.خدایی عرق کرده و خونین که اداره ی یک کلاس آمادگی جسمانی را برعهده دارد که در آن چند تن برگزیدگانش به مجازات خود مشغولند.مادرم باید تی شرتی بپوشد که روی سینه اش نوشته باشند:سالن ورزش خدا.
(داستان کوتاه وزنه) (جان ادگار وایدمن)
Monday, January 19, 2015
دیده شود حال من...
اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را
در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را
به یاد نمی آورد.
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
ازخانه که می آیی
یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینه شعر فروغ،
وتحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است!
(سید علی صالحی)
کلمات
مادر من وزنه بردار است.منظورم را می فهمید. به عقیده او بهترین نقشه ها,خوشایند ترین آغازها,یک جوری به گند کشیده می شوند.خیلی بد است که زندگی آدم را پروار کندفقط برای آنکه برگردد و اورا ببلعد.چه رسد به آدمهایی مثل مادر من که زندگی پوست و استخوان نگهشان می دارد.روزی یک تکه شان را می کند هرباریک گاز ظالمانه ی کوچک با دندانهای تیز طوری که غذا دوام بیاورد.به عقیده مادرم،زندگی با آدم شوخی ندارد،برای همین وقت و نیروی فراوانی صرف می کند تا برای روز مبادا آماده شود.برای آنکه قوی بماند وزنه بلند می کند.این وزنه ها دمبل نیستند هرچند بیشتر آدمهایی که با آنها سرو کار دارد مخصوصا پسرهای احمقش ، عین دمبل اند.وزنه هایی که او بر میدارد بار مشکلات است،مشکلات بچه هایش ،مشکلات شما.هر مصیبتی که بر سرش آوار شود یا در خبرها جار بزنند مادرم پیکر نحیفش را زیر آن می چپاند.آن وزنه را محکم می گیرد بالا می برد نگه می دارد.به خدا قسم گاهی صدای جیرجیرو ناله عضلاتش را زیر بار آن خروارهای نامرئی می شنوم.باید می دانستم چون من یکی از بارهایی هستم که شانه هایش را خم کرده.او من سنگین بی عرضه رابی قید و شرطی دوست دارد.پیش از آنکه به دنیا بیایم،مامادوستم داشته،تا ابد،تا وقتی مرگ جدایمان کند.من هرگز پسر عزیز دردانه ی کس دیگری نخواهم بود.
(داستان کوتاه وزنه) (جان ادگار وایدمن)
Sunday, January 18, 2015
کلمات
...تصویری از خوشبختی وجود ندارد.خوشبختی همان جدایی است جدایی از خود و پیوستن به همه ی پدیده های اطراف.تصویری از جدایی وجود ندارد.اگرچه چرا من می توانم تصویر آن سالها را ببینم کافی است چشمهایم را ببندم و به اتاق سبزم وقتی در آن نیستم ، به درخت گیلاس وقتی آن را نمی بینم وبه ترانه های ژاک وقتی آنهارانمی شنوم،فکر کنم.احساس خوشبختی زمانی بود که در آن سیر نمی کردم،زمانی که زندگیم دیگر زندگی من نبود زمانی که زندگیم سراسر در زندگی گم می شد.در هیچ کجا خوشبختی همان هیچ کجا بود.خوب باید عجله کنند چرا خبری به من نمی دهند.
(کتاب ایزابل بروژ) (کریستیان بوبن)
(کتاب ایزابل بروژ) (کریستیان بوبن)
کلمات
اوشیما پکر می گوید: شاید. شاید بیشتر آدمهای دنیا سعی نمی کنند آزاد باشند کافکا.فقط فکر می کنند آزادند.همه اش توهم است. بیشترآدمهای دنیا اگر آزادشان بگذاری بدجوری توی هچل می افتند بهتر است یادت باشد.مردم عملا ترجیح می دهند آزاد نباشند.
((خودت هم همینطور؟))
((آره. خودم هم ترجیح می دهم آزاد نباشم.ژان ژاک روسومی گوید تمدن ازوقتی شروع شد که مردم نرده ها راساختند .
نظری بسیار هوشمندانه ودرست هم هست-همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند.هرچندبومیان استرالیا استثنا هستند.آنها تا سده هفدهم میلادی تمدنی بدون نرده و حصار فراهم آورده بودند آنها در آزادی کامل بودند.می توانستند هروقت به هرجا که دلشان بخواهد بروند و هرچه دلشان خواست بکنند.زندگیشان سفر دایمی بود.سفر صحرا استعاره کاملی بر زندگیشان است.بریتانیایی ها که از راه رسیدند وبرای گله های خود نرده درست کردند بومیان از فهم آن درماندند.این است که با نادیده گرفتن اصول رایج آنها را در مقوله خطرناک و ضد اجتماعی گنجاندند و به بر و بیابان راندند.پس من می خواهم احتیاط کنم آنهایی که نرده های بلند و محکم می سازند بهتر باقی می مانند.اگر این واقعیت را انکار کنی خودت را درمعرض خطر رانده شدن به بیابان گذاشته ای...))
(کتاب کافکا در کرانه) (هروکی موراکامی)
Friday, January 16, 2015
کلمات
به تدریج
دیگر در مورد بینش های سیاسی اش با من حرف نزد بینشی که کم کم جایش را به
این امید داد که به زودی جنگ جهانی هسته ای اتفاق می افتد و نوع بشرخودش را
از بین می برد و خداوند نفس راحتی می کشد...وخودش را شکر می کند واستعدادش
را صرف خلق نوع پیشرفته تری از مخلوقات روی یک سیاره تازه در جای دیگرمی
کند.
یا مسیح حاضرم همه چیزم را بدهم که هر چیزی جز آدمیزاد باشم.
مردم
از زندگی یک آدم دیگر می گذرند و همه ی چیزی که از آنها به خاطر می آوری
انسان بودنشان است .یک چیز کم رمق گذرا ،مثل انسان بودن خودت.
(کتاب هومرو لنگلی) (ای.ال.دکتروف)
(کتاب هومرو لنگلی) (ای.ال.دکتروف)
Subscribe to:
Comments (Atom)










.jpg)

























.jpg)



