من همچون
مردی آزاد وارد قلمروی تازه شده بودم .همه چیز دست به دست هم داده بود که
این تجربه ی مرا بی همتا و پر بار سازد . خدایا من خوش بخت بودم .اما برای
نخستین بار در زندگی ام .همراه با آگاهی کامل به خوش بخت بودن ، خوش بخت
بودم .خوب است آدمی صاف و ساده خوشبخت باشد.دانستن این که آدمی خوشبخت است
اندکی بهتر است اما درک این که آدمی خوشبخت است و دانستن این که جرا و
چگونه ،از چه راه،به سبب کدام سلسله رویدادها یا موقعیت ها و با این همه
باز خوشبخت باشد،در وجود و دانایی ،خوشبخت باشد،این دیگر بالاتر از خوشبختی
است ،برکت است . و آدمی اگر خردی داشته باشد باید خود را در جا بکشد و به
همه چیز پایان دهد.ومن اینگونه بودم-جز اینکه نیرو یا دلاوری آن را نداشتم
که همان جا خودم را بکشم اما همین هم خوب بود ،این که خودم را نکشتم هم
خوب بود زیرا بعدها لحظه هایی عالی تر فرا رسید بالاتر از برکت.چیزی که
اگر کسی می کوشید برایم توصیف کند شاید باور نمی کردم .
( پیکره ماروسی ) (هنری میلر)
No comments:
Post a Comment