درست بیرون گامپویل مردی از پل روی رودخانه حلق آویزشده بود انگار هنوز نتوانسته بود باور کند مرده است.
او از پذیرش مردنش سرباز می زد.تا خاکش نمی کردند باورش نمی شد که مرده است.جسدش به نرمی با بادهای سحر گاهی تاب می خورد.
خوشبختانه باد در جهت مخالفی می وزید تا بوی مرگ را به مشامشان نیاورد . می توانستند مرگ را ببینند بدون آن که مجبور باشند با آن صمیمی بشوند.
جاده خیلی متروکه بود و شبیه دست خط انسانی در حال مرگ روی تپه ها سرگردان بود.
(کتاب هیولای هاوکلاین) (ریچارد براتیگان)
(کتاب هیولای هاوکلاین) (ریچارد براتیگان)
No comments:
Post a Comment