Monday, January 26, 2015

کلمات

کلود در حالی که لب هایش را به هم می فشرد،دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و به دوستش که پشت به اوداشت نگاه می کرد.این موسیقی گویی قسمتی از احساسات سردرگم کلود بود.او بین ستایشی بی حدو حصر و حسادتی سخت و تلخ درگیر بود.چه احساسی دارد که آدم بتواند کاری را به این خوبی انجام بدهد و دستانش قادر باشند چنین ظرافت و ریزه کاری و قدرتی را نشان دهند؟اگر به او هم یک کاری یاد داده بودند امشب این جا مثل یک تکه چوب خشک بین این آدمهای زنده نمی نشست.احساس کردکه می شد از او یک مرد ساخت اما هیچ کس به خودش این زحمت را نداده بود که این کار را بکند،زبان بسته،پابسته،و دست بسته بزرگ شده بود اگر کسی مثل توله خرس یا گوساله به دنیا بیاید در تمام طول زندگی اش فقط می تواند لگد بزند و پنجه بکشد وهمه چیز رابه هم بریزد،بشکند و خراب کند.
                        (کتاب یکی از ما) (ویلا کاتر)

No comments:

Post a Comment