Wednesday, January 28, 2015

کلمات

در اثر زیرو رو کردن خاطرات از خودمان می پرسیدیم که تا آن موقع از آن همه چه مانده است...از آن چیزهایی که باهم شناخته بودیم...از خودمان می پرسیدیم سر مالی چه آمده ،سر آن مالی خوب ما...لولارا دلم می خواست فراموش کنم ولی با وجود این دلم می خواست از همه شان خبری بشنوم حتی از موزین کوچولو که حالا جایی همین نزدیکی ها در پاریس خانه داشت...در واقع همین کنار...ولی هر جور اقدامی برای خبر گرفتن از موزین دنگ و فنگ زیادی لازم داشت...کلی آدم بود که اسم هاشان ،عادت هاشان،و نشانی هاشان را گم کرده بودم و مهربانی شان و حتی لبخندشان بعد از این همه سال نگرانی وگرسنگی یقینا مثل پنیر مانده تغییر شکل داده بود...خاطرات هم پیرو جوان دارند...همینکه به حال خود ولشان می کنی به اشباح چندش آوری تبدیل می شوند که ازشان غرور و دروغ و خودخواهی می بارد...مثل سیب میگندند...به همین حال از جوانی مان حرف می زدیم و آهسته مزمزه اش می کردیم...
    (کتاب درانتهای شب) (لویی فردینان سلین)

No comments:

Post a Comment