در عرض چند سال یک زمین بایر به منطقه ای پراز هتل و آپارتمان و رستوران و سوپرمارکت و بانک تبدیل شده بودچراغهای خیابانها وتابلوهای نئون ،ستاره های آسمان را از جلوه می انداختند.حتی نیمه شب ماشینها باسرعت در رفت و آمد بودنداین همه آدم سپیده نزده با عجله کجا می رفتند؟یعنی هیچ وقت نمی خوابیدند؟چه جور نیرویی آنها را به پیش می راند؟((خب،این دنیادیگر جای من نیست.آدم که سنش از هشتاد گذشت دیگر با جنازه فرقی ندارد.))
دستش را روی نرده گذاشت و سعی کرد خواب امشبش را به خاطر بیاورد.همین قدر یادش آمد که همه آدمهای توی این خواب حالامرده بودند-چه زنها و چه مردها.بی تردیدخوابها مرگ را به رسمیت نمی شناسند.در خوابهایش هر سه زنش هنوز زنده بودندهمینطور پسرش بیل و دخترش سیلویا.نیویورک شهر زادگاهش در لهستان و میامی بیچ بخ هم آمیخته بودند خودش هاری یا هرشل هم بزرگسال بود و هم پسربچه ای دبستانی.
یک لحظه چشمهایش رابست.چرا نمی توانست خوابهایش را به خاطر بیاورد؟اتفاقهای هفتادوپنج سال پیش را باتمام جزییات به یاد میآورد ولی خوابهای امشب مثل کف روی آب محو می شدند.بعد از آنکه کمی تلاش کرد مطمئن شد که هیچ اثری از آنها در ذهنش باقی نمانده.هنوز آدم را توی گور نگذاشته یک سوم عمرش مرده بود.
(داستان کوتاه عشق پیری) (ایزاک باشویس سینگر)

No comments:
Post a Comment