مادر من وزنه بردار است.منظورم را می فهمید. به عقیده او بهترین نقشه ها,خوشایند ترین آغازها,یک جوری به گند کشیده می شوند.خیلی بد است که زندگی آدم را پروار کندفقط برای آنکه برگردد و اورا ببلعد.چه رسد به آدمهایی مثل مادر من که زندگی پوست و استخوان نگهشان می دارد.روزی یک تکه شان را می کند هرباریک گاز ظالمانه ی کوچک با دندانهای تیز طوری که غذا دوام بیاورد.به عقیده مادرم،زندگی با آدم شوخی ندارد،برای همین وقت و نیروی فراوانی صرف می کند تا برای روز مبادا آماده شود.برای آنکه قوی بماند وزنه بلند می کند.این وزنه ها دمبل نیستند هرچند بیشتر آدمهایی که با آنها سرو کار دارد مخصوصا پسرهای احمقش ، عین دمبل اند.وزنه هایی که او بر میدارد بار مشکلات است،مشکلات بچه هایش ،مشکلات شما.هر مصیبتی که بر سرش آوار شود یا در خبرها جار بزنند مادرم پیکر نحیفش را زیر آن می چپاند.آن وزنه را محکم می گیرد بالا می برد نگه می دارد.به خدا قسم گاهی صدای جیرجیرو ناله عضلاتش را زیر بار آن خروارهای نامرئی می شنوم.باید می دانستم چون من یکی از بارهایی هستم که شانه هایش را خم کرده.او من سنگین بی عرضه رابی قید و شرطی دوست دارد.پیش از آنکه به دنیا بیایم،مامادوستم داشته،تا ابد،تا وقتی مرگ جدایمان کند.من هرگز پسر عزیز دردانه ی کس دیگری نخواهم بود.
(داستان کوتاه وزنه) (جان ادگار وایدمن)
No comments:
Post a Comment