کامی هرگز همسروخانه وکودکانی از خود نخواهد داشت.تنها یک سنگ,سنگی که نمودار تداوم ناممکن بودن خوشبختی آن دو با هم است.
در کارگاه بزرگ را بست.شب را در خانه شماره13بلوار ایتالی به سر برد.در پرتو شمع کلوتو را به دنیا آورد.زن سرایدار که از سرو صدا بیدار شده بود یقین کرد که در این خانهسرو کارش با یک دیوانه است.زن دیوانه ای به نام کامی کلودل!آتش روشن می کند گل را ورز می دهد,جادوگر است.تمام شب در جنب و جوش بود؛آنجا؛پشت پنجره ها، من دیدمش...
آن شب کامی به انتهای دوزخ خود رسیده بود.کلوتو از دالانهای پیچ در پیچ جنون ،قد برافراشته بود.
(کتاب یک زن ) (آن دلبه)

No comments:
Post a Comment