در میان
همنوعانمان وول می زدیم و تنها به یک چیز فکر می کردیم : ساده کردن زندگی .
با دیدن پل های بزرگ و سد های بزرگ و آسمانخراش های بزرگ عرق سرد به تنم
می نشست . فقط طبیعت می توانست بهت و خوف القا کند . وما هر لحظه بیشتر و
بیشتر چهره ی طبیعت را عوض می کردیم . هر بار که برای جستجوی زمین از خانه
بیرون می آمدم دست خالی بر میگشتم . هیچ چیز جدید ، باورنکردنی یا بکری
وجود نداشت . بدتر از آن هیچ چیز وجود نداشت که در مقابلش زانو بزنی و به
آن ادای احترام کنی .در سرزمینی که همه در آن دیوانه وار به این سو و آن سو
می جهیدند ، آنچه آرزومندش بودم ستایش ونیایش بود .آنچه نیازمندش بودم
وجود همراهانی بود که احساسی چون خودم داشتند اما چیزی برای ستایش و نیایش
وجود نداشت .هیچ همراه همدردی در کار نبود تنها چیزی که وجود داشت ، جنگل
آهن وفولاد ، بورس و اوراق بهادار و کارخانجات تولیدی و کارخانه ذوب فلزات و
چوب بریها بود و نیز جنگلی انبوه از ملال ،خدمات رفاهی بی فایده و عشق
عاری ازعشق و ....(کتاب نکسوس تصلیب گلگون) (هنری میلر)
No comments:
Post a Comment