Tuesday, January 6, 2015

کلمات

خاطرات زنده می شوند .بی اختیار برای کشته ها اشک می ریزم برای مکس لکوگا ،لوری دانر و همه و همه و حتم دارم برای بقیه سفر شاید برای بقیه زندگیم ، ریده شده به حالم و به بزرگترین صلیب میخ شده ام . چه طور می توانند فکر کنند من این کار را کرده ام؟من با شاگرد بازنده ی کلاس می پریدم از دسته ی پیشاهنگها بیرون زدیم وضعم این بود اما حالا جای هزوس را گرفته ام حالا هر حرف دست اولی که زده ام یا هر کار دست اولی که کرده ام رنگ شومی پیدا کرده. برای اولین بار درکش می کنم .
خانم سالخورده ای می آید ته اتوبوس و می پرسد:حالت خوبه؟
حتما عین ماهی چیزی بریده بریده نفس می کشم.دستش را نزدیک صورتم می آورد خودم را همچین بهش می چسبانم که انگار دست خداست.
از میان پرده ای از تف می گویم خوب میشم.دستش را پس می کشد اما صورتم همین جور سر خود پی اش کشیده می شود دلش برای نوازش کردن دیگری پر می کشد.
-به خاطر گرفتاریت واقعا متاسفم من همین جام اگه خواستی درد دل کنی  من همین جام.
بر میگردد سر جایش می نشیند .
این خانم پیر فرشته ای است از بهشت نازل شده اما من جز درد و ظلمت و ظلمت و جهنم چیزی حس نمی کنم. صورتم را تو دست هام قایم می کنم و از درد می لرزم خدا خدا می کنم موضوع دلخوش کنکی حواسم را پرت کند ،بعد به خاک بابام قسم موسیقی آسانسوری تو اتوبوس پخش می شود. ویولون آهسته شروع می کند به زدن و ناگهان اوج می گیرد.
 سوار بر قایق تا دور دستها می روم...

                                        (کتاب تابستان گند ورنون ) (دی.پی.سی.پی یر)

No comments:

Post a Comment