Sunday, January 4, 2015

کلمات

 

...او به تدریج از گذشته خود دور می شود و پیوندها را قطع می کند.او در تفکرات خود در بالای پلی روی رود سن می فهمد که در جستجوی آزادی راه به جایی نبرده و در باتلاقی از گذشته پوچ فرورفته.او بی گذشته با خود می اندیشد:(در پی آن آزادی به دورها رفتم،اما خیلی نزدیک بود و نمی توانستم آن را ببینم.نمی توانستم آن را لمس کنم.آزادی خود من بود.من آزادی خودم هستم....(مثل سنگ دیواره ی پل) بیرون بود.بیرون از جهان ،بیرون از گذشته ،بیرون از من.
آزادی تبعید است و من محکوم که آزاد باشم.)
                     
                         (کتاب سن عقل) (ژان پل سارتر)


                                     

No comments:

Post a Comment