Sunday, December 30, 2018
دیده شود حال من...
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
وناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
(فروغ)
کلمات
شبهای کویر ممکن است سرد باشد ولی آنشب آتش بود.خواب دیدم که یکی از رودهای تسالی(که یک ماهی طلا را به ان برگردانده بودم)آمده است تا مرا برهاند. صدایش را می شنیدم که روی شنهای قرمز و سنگهای سیاه نزدیک می شود خنکی هوا و صدای پر جنب و جوش باران بیدارم کرد.عریان دویدم که ببینمش.شب رو به پایان بود. افراد قبیله که به اندازه من خوشحال بودند خود را در معرض رگبار جانبخش باران قرار دادند. گویی کوروبانتهایی بودند که ایزد آنها را تسخیر کرده بود.آرگوس که چشمانش را به آسمان دوخته بود می نالید.جویهایی بر چهره اش جاری بود نه فقط از باران(بعدا این را فهمیدم)که از اشکها.فریاد زدم :((آرگوس،ارگوس.))
آنگاه آرگوس با تعجب انگار چیزی را می یافت که مدتهاست گم کرده و فراموش کرده است این کلمات را با لکنت گفت :((آرگوس سگ اولیس .))
سپس باز هم بی آنکه به من نگاه کند گفت :(( این سگ که روی تپاله خوابیده است.))به سادگی واقعیت را قبول کردیم شاید به این دلیل که گمان می کنیم هیچ چیز واقعی نیست.از او پرسیدم که از اودیسه چه می داند. کاربرد یونانی برایش دشوار بود مجبور شدم سوالم را تکرار کنم.
گفت : (( خیلی کم ، کمتر از ناتوان ترین راوی ها . حالا دیگر از وقتی که آن را ساختم باید هزاروصد سال گذشته باد!))
(داستان جاودانه از کتاب کتابخانه بابل)(خورخه لوئیس بورخس)
Saturday, December 29, 2018
کلمات
مزاحمش نشوید ، حتی وقت تان را تلف نکنید که تحت نظر بگیریدش ، کله اش باد دارد و به هیچ دردی نمی خورد.این جمله را دیگر نشنیدیم تا روزی که پس از آن گردباد توفنده ، زندانیان سیاسی و تبعیدیان را عفو نمود ، همه را بجز اهل قلم. گفت : آن ها نه ، آن ها پرو بالشان تب دارد مانند خروس هایی هستند که دارند پر می ریزند،آن ها به هیچ دردی نمی خورند.آن جماعت بدتر از سیاستمدارها و حتی بدتر از کشیش ها هستند. خوب فکر کنید. اما بقیه بدون استثناء برگردند چون همگی باید در نوسازی وطن شرکت داشته باشند.
کلمات
تا چند روز بعد از ترور ، اراذل و اوباش هوادارش هزاران سیک را در دهلی به قتل رساندند.منازل ، مغازه ها،استندهای تاکسسی راننده های سیک و کل محلاتی که سیک ها در آن زندگی می کردند به آتش کشیده شد.چنان دود سیاهی از این آتش به آسمان می رفت که شهر را تاریک کرده بود.خودم از پنجره اتبوسی دیدم که جمعیت چطور یک پیرمرد سیک را دار زدند.دستارش را گرفتند و پاره کردند ریشش را کندند و به سبک آفریقای جنوبی لاستیک در حال سوختنی را به گردنش انداختند. مردم هم ایستاده بودند و تشویقشان می کردند.سریع به خانه رفتم و منتظر ماندم تا از چیزی که دیده بودم شوکه شوم. شوکه نشدم. تنها شوکی که با ان مواجه شدم شوک خونسردی خودم بود.حالم از این همه حماقت و بی ثمری به هم می خورد اما شوکه نشده بودم.شاید آشنایی با تاریخ خونین شهری که در آن بزرگ شده بودم موجب این احساس بود.
(وزارت بالاترین سعادت)(آرونداتی روی)
Friday, December 28, 2018
کلمات
پسرک احتیاجی به شنیدن وعظ پدربزرگ نداشت. در این هنگام اعتقادی عمیق و سیاه و صامت در او مایه گرفته بود که برای پرهیز از عیسی باید از گناه بپرهیزدو در دوازده سالگی دیگر اطمینان داشت که در آینده واعظ خواهدشد. بعد ها بود که متوجه شد عیسی در پس ذهنش از شاخه ای به شاخه دیگر می پرد. موجودی ژنده پوش و گستاخ که او را به جایی تاریک دعوت می کرد.جایی که پسرک مطمئن نبود زیر پایش چه هست و چه نیست. می ترسید آنجا آب باشد و همین که پا در آن بگذارد غرق شود.
(شهود)(فلانری اوکانر)
Thursday, December 27, 2018
دیده شود حال من...
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
خانه دلگیر
خانه در بسته بر هجوم جوانی
خانه تاریکی و تصور خورشید
خانه تنهایی و تفال و تردید
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
(فروغ)
کلمات
از بس وحشت داشتم که این پناهگاه را از دست بدهم ، پناهگاهی که در آن خود را بازسازی و آماس ها و کبودیهای زندگی ام را مداوا می کردم. البته می توانستم به خودم بگویم که زیاد اهل کابوس دیدن نیستم.آخرین کابوسهایی که آمده بود سراغم متعلق به سال ها قبل بود و این جا من از عذاب های گذشته دور بودم.چه کسی از تمام چیزهایی که به سطح ضمیر می آید اطلاع دارد؟شب ناگهان دری مخفی باز می شود و اجازه می دهد شخصیت های بی آبرویی که از افکار روزانه مان بیرون رانده شده اند بیایند و انتقام بگیرند.خیال می کردیم آنها را اخراج کرده ایم ولی آنها منتظر نیمه شب بودند تا دورباره روی صحنه ی تئاتر شبانه مان ظاهر شوند ، از اسب ترو پایین بیایند و وحشت پراکنی کنند.
Wednesday, December 26, 2018
کلمات
احتمالا هیچی نیست. می دونی که ، از اون چیزهایی که شب عرق سرد به تن آدم می نشونه و تو نور روز حماقت به نظر می آد.این چیزی نیست که می خوام در موردش باهات صحبت کنم. تقریبا مطمئنم که چیزی نیست ولی خواهشی که می خوام ازت بکنم ضرر نداره.بر فرض که من واقعا جور بدی مریض بشم مثل مالی و بیفتم تو سرازیری و اشتباه های وحشتناک بکنم می دونی که قضاوت اشتباه ، ندونستن اسم چیزها.دلم می خواد بدونم کسی هست که کمکم کنه تمومش کنم...یعنی کمکم کنه بمیرم مخصوصا اگه کارم به جایی برسه که نتونم خودم تصمیم بگیرم یا تصمیمم رو عملی کنم.یعنی این رو می خوام بگم از تو می خوام به عنوان قدیمی ترین دوستم اگر زمانی کارم به جایی کشید که به نظرت درست بود ، کمکم کنی ، همونطور که اگه از دستمون برمی اومد به مالی کمک می کردیم...
(آمستردام)(ایان مک ایون)
کلمات
بعد از عالم کائنات چه چیزی بود ؟ هیچ . اما آیا هیچ چیز دور عالم کائنات بود که نشان دهد عالم کائنات در کجا تمام می شودتا پس از آن جای هیچ آغاز گردد؟ آن چیز که ممکن نبود دیوار باشد بلکه ممکن بود یک خط نازک باشد که دور همه چیز کشیده شده باشد. کار خیلی بزرگی بود که کسی درباره همه چیز و همه جا فکر کند. فقط خدا می توانست این کار را بکند. کوشید با خود فکر کندکه راستی چه فکر بزرگی است.
اما فقط توانست درباره خدا فکر کند. خدا اسم خدا بود درست همان جور که اسم خود او استیون بود.dieuکلمه فرانسوی به معنی خدا بود و این هم اسم خدا بود و هروقت کسی به درگاه خدا دعا می کرد و می گفتdieu ،خدا آنا می فهمید که آن آدم فرانسوی است که دعا می کند. اما اگر چه در همه زبانهای گوناگون جهان بر روی خدا اسمهای گوناگون گذاشته اند و خدا هرچه را آدمهایی که دعا می کنند به زبانهای گوناگون می گویند می فهمد ؛ با این همه همیشه همان خدا است و اسم واقعی خدا هم خداست.
(چهره مرد هنرمند در جوانی)(جیمز جویس)
Tuesday, December 25, 2018
کلمات
آدمهایی هستند که از همان اول استعداد فراوانی برای شوربختی دارند. غم و غصه هر روز آنها را مثل سنگ اسیاب لای خود له و لورده می کند و آنها با آهی حاکی از تسلیم آن را می پذیرند. در این بین کسانی هم هستند که گرایش خاصی به شادی دارند. دسته ی اول با دیدن پرتگاهی جذب کبودی ان می شوند و گروه اخیر غرق وجد و سرمستی آن. برای برخی مقدر شده رویا بپرورانند(در واقع به بعضی پول می دهند که این کار را درست انجام دهند)بعضی ها به دنیا می آیند که کار کنند.عملی دقیق و خستگی ناپذیر و عده ای هستند که مثل رودخانه اند از سرچشمه تا مصب روان اندو کمتر از بستر خود بیرون می زنند.اما به نظرم ژوزه بوکمن
غیرعادی تر از این هاست : میل او به حیرانی است.خوش دارد مردم را حیران کند و خودش هم حیران شود.
(آفتاب پرست ها)(ژوزه ادآردو اگوآلوسا)
کلمات
این ساعت دیگر همه جا در شهر بسته بود. جز تک و توک ماموران حکومت نظاممی کسی در خیابان ها نبود. در شب آبی و ساکت ،در حالی که هوای تمیز روستایی را بو می کشید به سمت خانه اش حرکت کرد.به خانه رسید.رفت به اتاق مادرش.هوای اتاق به خاطر بازماندن پنجره ها سرد شده بود.همان طور که پنجره ها را می بست عذرخواهی کرد:((متاسفم مامان جان.تمام روز تنهایت گذاشتم.آخر این پرونده خیلی سخت است مامان جان. خیلی غم انگیز است. آن مرده هیچ کس را ندارد.باور می کنی؟خیلی غم انگیز است.))بدون این که حرفش را قطع کند لباس خواب پنبه ای گرم را از کشو درآورد و آن را روی ملافه ها پهن کرد:((آدمی که می میرد و هیچ کس را ندارد که یادش کند انگار دو دفعه مرده.فامیل هایش کجا هستند ؟کی یک چیز دوست داشتنی راجع به او یادش می آید کی تختش را مرتب می کند وشبها برایش لباس خواب می گذارد؟هیچ کس مامان جان هیچ کس عکسش را نگاه نمی کند و شبها اسمش را نمی برد می بینی چطوری است؟وقتی یکی اینجوری می میرد مثل این است
که اصلا هیچ وقت به دنیا نیامده .مثل یک اشعه ی خورشید
که بعدا وقتی شب می شود هیچ ردی ازش باقی نمی ماند.))
که اصلا هیچ وقت به دنیا نیامده .مثل یک اشعه ی خورشید
که بعدا وقتی شب می شود هیچ ردی ازش باقی نمی ماند.))
(آوریل سرخ)(سانتیاگو رونکا گلیولو)
Sunday, December 23, 2018
کلمات
به زودی ، مدرکی دست بچه هامان می دهیم که عشق هیچ است. چیزی از انچه ما باور داشتیم در خود ندارد.به توهم های آنها پایان می دهیم.و طعم ناتمام ماندن را به آنان می چشانیم.با چهره ای تازه ظاهر می شویم.رقت انگیز، گناهکار،مبهم. به زودی برای اخرین بار((ما)) می گوییم. بعد مثل همه پدرومادرهای جدا شده ، خواهیم گفت((پدرت))خواهیم گفت((مادرت)) و بیشتر از ضمیر اول شخص استفاده خواهیم کرد.سعی خواهیم کرد قطع عضومان را زیاد لو ندهیم.امروز عصر بازهم خواهیم گفت
((ما )) خواهیم گفت ((باید با شما حرف بزنیم،))، ما تصمیم گرفته ایم پدرتان و من. تصمیم گرفته ایم دیگر نگوییم((ما)) این یک خبر ساختگی است.
یک جور بازی یک قایم موشک حسابی در دل جنگل.خیلی سرگرم خواهید شد. خودتان می بینید یک طرف بابا را خواهید داشت و طرف دیگر مامان را. دیگر هیچ وقت آنها را با هم نخواهید دید.......
(عشق زیاد هم قیمتی نیست)(بریژیت ژیرو)
کلمات
زن ها گریه می کنند زیرا مردی که آن ها دوستش دارند به محض آن که پایش را از رختخواب بیرون می گذارند آدم حقیری ازآب در می آید.زنان، بی رمق ، مورد ریشخند وحشتناک خودشان ، هرز رفته از سالیان قبل زیر کارهای شاق خانه روزی به کمدی انسانی هولناکی پی می برند که خود طعمه اش بودند. عشق بر روی زمین همچون یک جهنم به آنها داده شده است. لذتی کثیف دیگر نمی تواند در دراز مدت به آنها جان بدهد.دوز و کلک غمگین شان می کند.اما این باید به صورت راز نگه داشته شود. حتی مرگ باید مسکوت بماند. بعد از یک همسر خوب بودن باید مادری خوب بود.و سپس یک مرده ی خوب. در طول تمام زندگیشان جنس مرد قدرتی مهیب بر وجودشان اعمال کرده. ولی اتفاقی است که افتاده.حتی در حالت توهم قسمت اعظم زندگی سپری شده است.ادامه بدهید ، ادامه بدهید و خود را همچنان وقف جیرینگ جیرینگ خانگی قاشق های کوچک و چنگالهایی بکنید که از آشپزخانه می آید.
اگر هم شکایت کنید برای دیگران آینه دق خواهید بود. اما گلایه بس است نفسی تازه کنیم.
(چرا زنها گریه می کنند)(رنه ژان کلو)
Saturday, December 22, 2018
کلمات
پدر سراسر کاناپه را اشغال می کرد. می گفت : ((این کاناپه مال من است.)) یک روز هنگام جارو زدن گوشه ای از دیوار اتاق خوابشان را خراب کردم. دسته جارو تراشه ای از گچ را جدا کرد. پدرم به من سیلی زد چون دیوار دیوار او بود و جارو جاروی او.
- اینجا هیچ چیز مال تو نیست می فهمی؟ نه مال توو نه مال مادرت! روی کاناپه با پاهای باز می نشست و بازوانش را به هم جفت می کرد آرنج هایش را روی پشتی قرار می داد و جای کوچکی نزدیک دسته ی کاناپه برای مادرم باقی می گذاشت و به او می گفتک((این صندلی مال تو.))
من روی زمین می نشستم و به میز کوتاه تکیه می دادم.اما آن شب با ضربه هایی آرام بر کاناپه جایی را نشانم داد تا بنشینم می خواست خانواده اش دور هم جمع شوند. همه شولان ها می بایست برای شنیده حرفهای آن خیانتکار حضور داشته باشند.
(شغل پدر)(سورژشالاندن)
کلمات
بفرما اوژن بیچاره من ، ببین یک جنگ این جور تمام می شود، یک خوابگاه عظیم آدمهای فرسوده که مقامات حتی به خودشان زحمت نمی دهند آنها را آبرومندانه به خانه هایشان برگردانند. کسی نیست با تو یک کلمه حرف بزند یا فقط با تو دست بدهد. روزنامه ها وعده ی طاق نصرت داده بودند به جای آن همه ی مان را توده شده روی هم در سالن های کوچک بی در و پیکر جا داده اند ، پنجاه و دو فرانک به ما می دهند که باید همه ی نیازهایمان را با آن برطرف کنیم با ما مثل دزدها رفتار می کنند....
(دیدار به قیامت)(پیر لومتر)
Wednesday, December 19, 2018
کلمات

لحظه ای که یک رژیم جنایتکار اصول پذیرفته شده ی قانون را نقض می کند لحظه ای که جنایت مجاز دانسته می شود هنگامی که برخی از مردم که بالاتر از قانون قرار دارند می کوشند دیگران را از منزلت،شرافت و حقوق اولیه خود محروم کنند، اخلاقیات مردم عمیقا تحت تاثیر قرار می گیرد. رژیم جنایتکار این را می داند و سعی می کند از طریق ایجاد رعب و وحشت به رفتار اخلاقی و شایسته ای تداوم بخشد که بدون آن هیچ جامعه ای حتی جامعه ای که چنین رژیمی برآن حکومت می کند نمی تواند به وظیفه ی خود عمل کند.اما به اثبات رسیده است که در جایی که مردم انگیزه ی اخلاقی رفتار کردن را از دست داده اند رعب و وحشت نمی تواند کار چندانی پیش ببرد.
(روح پراگ)(ایوان کلیما)
کلمات
کسی بالشی زیر سرم گذاشت.دستی پشت گردنم بود.دستمال نیم گرمی روی صورتم،لیوان آبی در برابر دندانهای بسته ام.مایع یخ زده ای که مثل ماری از گلویم روان بود.من دنی فینلی را کشته بودم.تب. رفت و برگشت لرزش تن. بلندگوی پلیس در خیابان دستوراتش را قی می کرد. من او را دیدم ، نگاه متعجب دنی را . او به خاک افتاد. تیر به پشت او خورده بود. برادرش را مردان پادشاه کشته بودند ، خودش را یک جمهوری خواه . در 14اوت1969 من دنی فینلی را به قتل رسانده بودم.
این پایان ما بود همین طور پایان من.
(بازگشت به کیلی بگز)(سورژ شالاندن)
کلمات
جایی که انسان هرگز گم نمی شود چون علت وجود شهر همین است(تا انسان هرگز گم نشود)که ممکن است انسان رنج بکشد یا بمیرد اما ممکن نیست در این شهر گم شود هر گوشه اش یک دستگاه گم شده پیدا کن بی نقص است جایی که انسان حتا اگر بخواهد نمی تواند گم شود چون هزاران جفت چشم دسته بندی اش می کنند و در دسته ای می گذارندش ، او را به جا می آورند و در آغوشش می گیرند، شناسایی اش می کنند و نجاتش می دهند وقتی خودش را در محیط مالوفش گم ترین می پندارد امکانش می دهند تا خودش را پیدا کند : در زندان، در یتیم خانه،در کلانتری،در تیمارستان،در اتاق عمل بخش سوانح و سوختگی،این جا، جایی که انسان دیگر اهل روستا نیست، که دیگر مانند اهل روستا نیستی،انسان که همه می گفتند اهل روستایی و بهتر بود هرگز از روستا نیامده باشی چرا که به روستاییان ماننده ای؛ انسان .
(لوییس مارتین سانتوس)(وقت سکوت)
Tuesday, December 18, 2018
Subscribe to:
Comments (Atom)








































