Thursday, December 27, 2018

کلمات

 

از بس وحشت داشتم که این پناهگاه را از دست بدهم ، پناهگاهی که در آن خود را بازسازی و آماس ها و کبودیهای زندگی ام را مداوا می کردم. البته می توانستم به خودم بگویم که زیاد اهل کابوس دیدن نیستم.آخرین کابوسهایی که آمده بود سراغم متعلق به سال ها قبل بود و این جا من از عذاب های گذشته دور بودم.چه کسی از تمام چیزهایی که به سطح ضمیر می آید اطلاع دارد؟شب ناگهان دری مخفی باز می شود و اجازه می دهد شخصیت های بی آبرویی که از افکار روزانه مان بیرون رانده شده اند بیایند و انتقام بگیرند.خیال می کردیم آنها را اخراج کرده ایم ولی آنها منتظر نیمه شب بودند تا دورباره روی صحنه ی تئاتر شبانه مان ظاهر شوند ، از اسب ترو پایین بیایند و وحشت پراکنی کنند.

                      
  (ناگازاکی)(اریک فی)

No comments:

Post a Comment