Saturday, December 15, 2018

کلمات

 


هوا ابری بود. هیچ خبری نبود. آقای رویا نشسته در پشت میز کارش و به قاروقورمعده اش گوش می داد که براثر سرماخوردگی دچار اختلال شده بود.آقای رویا دلتنگ بود. چه چیزیی می خواست در دفترش بنویسد؟ نگاهی به پیرامونش می افکند و هیچ موضوع الهام بخشی نمی یافت. تا این که ناگهان صدای جیرجیرکی را در اتاقش می شنود همه جا دنبال حشره می گردد زیر تخت، زیر صندلی، زیر کتابها و بعد متوجه میشود که جیرجیرک توی گوشش است و می اندیشد که طبیعت کارش را خوب انجام می دهد.جیرجیرکی در گوش و قورباغه ای در معده، شهرنشین منزوی پیری که عاشق روستاست چه چیزی بهتر می تواند آرزو کند؟

                                               (روبر بنژه)(آقای رویا)

No comments:

Post a Comment