کسی بالشی زیر سرم گذاشت.دستی پشت گردنم بود.دستمال نیم گرمی روی صورتم،لیوان آبی در برابر دندانهای بسته ام.مایع یخ زده ای که مثل ماری از گلویم روان بود.من دنی فینلی را کشته بودم.تب. رفت و برگشت لرزش تن. بلندگوی پلیس در خیابان دستوراتش را قی می کرد. من او را دیدم ، نگاه متعجب دنی را . او به خاک افتاد. تیر به پشت او خورده بود. برادرش را مردان پادشاه کشته بودند ، خودش را یک جمهوری خواه . در 14اوت1969 من دنی فینلی را به قتل رسانده بودم.
این پایان ما بود همین طور پایان من.
(بازگشت به کیلی بگز)(سورژ شالاندن)

No comments:
Post a Comment