این ساعت دیگر همه جا در شهر بسته بود. جز تک و توک ماموران حکومت نظاممی کسی در خیابان ها نبود. در شب آبی و ساکت ،در حالی که هوای تمیز روستایی را بو می کشید به سمت خانه اش حرکت کرد.به خانه رسید.رفت به اتاق مادرش.هوای اتاق به خاطر بازماندن پنجره ها سرد شده بود.همان طور که پنجره ها را می بست عذرخواهی کرد:((متاسفم مامان جان.تمام روز تنهایت گذاشتم.آخر این پرونده خیلی سخت است مامان جان. خیلی غم انگیز است. آن مرده هیچ کس را ندارد.باور می کنی؟خیلی غم انگیز است.))بدون این که حرفش را قطع کند لباس خواب پنبه ای گرم را از کشو درآورد و آن را روی ملافه ها پهن کرد:((آدمی که می میرد و هیچ کس را ندارد که یادش کند انگار دو دفعه مرده.فامیل هایش کجا هستند ؟کی یک چیز دوست داشتنی راجع به او یادش می آید کی تختش را مرتب می کند وشبها برایش لباس خواب می گذارد؟هیچ کس مامان جان هیچ کس عکسش را نگاه نمی کند و شبها اسمش را نمی برد می بینی چطوری است؟وقتی یکی اینجوری می میرد مثل این است
که اصلا هیچ وقت به دنیا نیامده .مثل یک اشعه ی خورشید
که بعدا وقتی شب می شود هیچ ردی ازش باقی نمی ماند.))
که اصلا هیچ وقت به دنیا نیامده .مثل یک اشعه ی خورشید
که بعدا وقتی شب می شود هیچ ردی ازش باقی نمی ماند.))
(آوریل سرخ)(سانتیاگو رونکا گلیولو)

No comments:
Post a Comment