شبهای کویر ممکن است سرد باشد ولی آنشب آتش بود.خواب دیدم که یکی از رودهای تسالی(که یک ماهی طلا را به ان برگردانده بودم)آمده است تا مرا برهاند. صدایش را می شنیدم که روی شنهای قرمز و سنگهای سیاه نزدیک می شود خنکی هوا و صدای پر جنب و جوش باران بیدارم کرد.عریان دویدم که ببینمش.شب رو به پایان بود. افراد قبیله که به اندازه من خوشحال بودند خود را در معرض رگبار جانبخش باران قرار دادند. گویی کوروبانتهایی بودند که ایزد آنها را تسخیر کرده بود.آرگوس که چشمانش را به آسمان دوخته بود می نالید.جویهایی بر چهره اش جاری بود نه فقط از باران(بعدا این را فهمیدم)که از اشکها.فریاد زدم :((آرگوس،ارگوس.))
آنگاه آرگوس با تعجب انگار چیزی را می یافت که مدتهاست گم کرده و فراموش کرده است این کلمات را با لکنت گفت :((آرگوس سگ اولیس .))
سپس باز هم بی آنکه به من نگاه کند گفت :(( این سگ که روی تپاله خوابیده است.))به سادگی واقعیت را قبول کردیم شاید به این دلیل که گمان می کنیم هیچ چیز واقعی نیست.از او پرسیدم که از اودیسه چه می داند. کاربرد یونانی برایش دشوار بود مجبور شدم سوالم را تکرار کنم.
گفت : (( خیلی کم ، کمتر از ناتوان ترین راوی ها . حالا دیگر از وقتی که آن را ساختم باید هزاروصد سال گذشته باد!))
(داستان جاودانه از کتاب کتابخانه بابل)(خورخه لوئیس بورخس)
No comments:
Post a Comment